شهر رمان

بهترین رمان ها را از شهر رمان رایگان دانلود کنید شهر رمان بهترین کتابخانه مجازی با برترین رمان های عاشقانه،ترسناک،پلیسی،طنز،کلکلی و غیره میباشد

شهر رمان

بهترین رمان ها را از شهر رمان رایگان دانلود کنید شهر رمان بهترین کتابخانه مجازی با برترین رمان های عاشقانه،ترسناک،پلیسی،طنز،کلکلی و غیره میباشد

شهر رمان
شهر کتاب مرکز دانلود رایگان رمان های عاشقانه ، ترسناک ، طنز ایرانی و خارجی
رمان برای اندروید
رمان برای ایفون
رمان با فرمت پی دی اف
بایگانی

۷ مطلب با موضوع «رمان و کتاب :: رمان آنلاین» ثبت شده است

رمان ارباب هوس باز پارت 6

#ارباب_هوسباز_پارت6

#پارت6

#پارت4

#ارباب_هوس_باز

مدت تقریبی مطالعه20 دقیقه

ارباب من این هفته مرخصی بودم بخاطر زایمان خواهرم از چیزی خبر نداشتم

یادت باشه دیگه به همسر من حتی تو هم نگی نه اینکه مجبورش کنی کلفتی کنی

وگرنه روزگارت و سیاه میکنم حالا هم گمشو

نیال انگار هنوز تو شک حرف های ارباب بود ک توان حرکت نداشت دوباره صدای ارباب بلند شد

برای چی ایستادی مگه نمیگم بهت برو

با صدای لرزونی گفت

چشم ارباب

بعد گفتن این حرفش نگاه کینه توزانه ای بهم انداخت و رفت 

وا این دیگه چش شده بود نکنه این هم یکی از عشاق ارباب بود

بعد از رفتن نیال کیان به سمتم برگشت و با صدای خشدار شده از عصبانبت گفت

دیگه هیچوقت نبینم داری کلفتی میکنی فهمیدی؟

انقدر عصبی و محکم این حرفش رو زد ک بی اختیار سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم

باشه

خوبه ای گفت و رفت با رفتنش نفسم رو آسوده بیرون دادم این چقدر خشن میشه رفتارش موقع عصبانیت خدا به دادم برسه ، خوشحال بخاطر اینکه ارباب حال نیال رو گرفته به سمت مبل رفتم تا بشینم سریال نگاه کنم ک صدای خاتون بلند شد

ترمه؟

با شنیدن صداش به عقب برگشتم ، چه عجب اینبار نگفت هی تو ، با صدای آرومی گفتم

بله خاتون باز چیکار کردم؟

بدون توجه به حرفم با صدای همیشه سردش گفت

چرا ارباب با نیال اون شکلی حرف زد؟

کل قضیه رو براش تعریف کردم ک صداش بلند شد

حقش بود

با شنیدن این حرف خاتون چشمهام گرد شد یعنی الان داشت از من طرفداری میکرد با دیدن چشمهای گرد شده ام چشم غره ای بهم رفت و از کنارم رد شد خنده ام گرفت از این کارش تو این خونه انگار همه موجی بودند یا خوب بودند یا بد اصلا

معلوم نبود فازشون چیه

ترمه؟

هان؟

هان چیه درست جواب بده

خوب بله؟

امروز خانواده ی کیان میان چه حسی داری؟

بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم

هیچ حسی ندارم من چطور؟

وای تو دیگه چقدر بی ذوقی مثال خانواده ای شوهرت هستند

اونا از من خوششون نمیاد چرا باید برای اومدنشون ذوق کنم آخه مگه یه تختم کمه؟

چشم غره ای بهم رفت و گفت

کی گفته از تو خوششون نمیاد

لازم نیست کسی بگه خودم میدونم

تا خواست حرفی بزنه صدای خاتون بلند شد

ترگل زود باش کار داریم

کنار کیان ایستاده بود از شدت استرس بهم حالت تهوع دست داده بود ، میدونستم خانواده اش رفتار خوبی با من نخواهند داشت و همین هم استرس و دلشوره ام رو بیشتر میکرد  صدای کیان بلند شد

خوش اومدی مامان

با شنیدن این حرف سرم رو بلند کردم مادر کیان یه زن خیلی خوشگل بود و لوند بود ک اصلا  بهش نمیخورد مادر کیان باشه چهره ی مهربونی داشت ک تو نگاه اول همه رو به خودش جذب میکرد بعدش یه دختر جوون ک فک کنم خواهر کیان بود ک

ازدواج کرده بود یه دختر بچه ی شیرین و تپل تو بغلش بود

صدای مادر کیان بلند شد

معرفی نمیکنی کیان؟

کیان با شنیدن این حرف مادرش لبخندی زد و گفت

همسرم ترمه ، ترمه ایشون هم مادر من

با شنیدن این حرفش به وضوح اخم های مادرش تو هم رفت چشمهام رو بستم لعنتی میدونستم از اولش ک با این حرف کیان عصبی میشن تا خواستم چشمهام رو باز کنم

تو بغل گرمی فرو رفتم بهت زده چشمهام رو باز کردم مادر کیان من رو بغل کرده بود و داشت قربون صدقه ام میرفن چشمهام از تعجب و بهت گرد شده بود فکر میکردم الان ک من رو به فحش ببنده اما خیلی عجیب و غریب رفتار کرد

ازم جدا شد و لبخند مهربونی زد و گفت

خیلی خوشحالم کیان بالاخره عاقل شده و زن گرفته

سپس به سمت کیان برگشت و گفت

ازت ناراحتم کیان چرا به من نگفتی؟

ببخشید مامان میخواستم سوپرایزتون کنم

مامان تک خنده ای کرد ک صدای جیغی بلند شد به سمت صدا برگشتم ک خواهر

کیان خودش رو انداخت داخل بغلم و گفت

وای باورم نمیشه تو زن داداش کیانی؟

سپس ازم جدا شد و صورتم رو کنکاش کرد ک شروع کردم به خندیدن این دختر رسما دیوونه بود

صدای کیان بلند شد

بزار برسی بعد خودت رو پرت کن تو بغلش

خوب حالا ذوق زده شدم

کنار کیان نشسته بودم و به مادر و خواهرش داشتم نگاه میکردم هنوز هم تو شک رفتارشون بودم ک با من چقدر خوب بود، فکر میکردم از من خوششون نیاد اما انقدر خوب رفتار کردن ک جای هیچ شکی نذاشت برام صدای مادر کیان بلند شد

کیان؟

کیان نگاهش رو به مادرش دوخت و گفت

جانم؟

مادرش با صدای گرفته ای گفت

رها از ازدواجت خبر داره؟

با شنیدن این حرفش گوش هام تیز شد رها کی بود

صدای سرد کیان بلند شد

نه

اما باید بهش بگی پسرم

وقتی بیاد خودش میبینه

داغون میشه پسرم نکن گناه داره بهش بگو

کیان پوزخندی زد و گفت

فعلا تو بغل دوست پسر جدیدش داره عشق و حال میکنه فکر نمیکنم ازدواج من براش مهم باشه درسته؟

چشمهای مادرش با شنیدن این حرف گرد شد و گفت

چی داری میگی؟

یعنی نمیدونستید؟

چی رو؟

اینکه اون دختر سرش گرمه و داره عشق و حالش رو میکنه

پسرم من اصلا  خبر نداشتم میشه واضح حرف بزنی؟

کیان بی حوصله گفت

باشه به وقتش مامان

مامان:آخه

کیان:مامان

انقدر محکم حرفش و گفت ک مادرش سری به نشونه ی تائید تکون داد و دیگه حرفی نزد برام سئوال بود از چی داشتند حرف میزدند روی تخت خوابیده و چشمهام رو بسته بودم داشتم به این فکر میکردم ک قراره چه اتفاق هایی برای من بیفته تو این عمارت طولی نکشید ک چشمهام گرم شد و خوابم برد، با حس سنگینی وزنی روم چشمهام رو باز کردم و گیج به اطرافم نگاه کردم با دیدن کیان ک محکم بغلم کرده بود تکونی خوردم ک صدای خشدارش بلند شد

کجا خانوم کوچولو

خواب الود گفتم

دستت و بردار خفم کردی

کیان:هیش صدا نده بگیر بخواب

هر چی تقلا کرده فایده ای نداشت همون بهتر بود ک فعلا بگیرم راحت بخوابم دوباره

چشمهام رو بستم ک خوابم برد

ترمه

با شنیدن صدایی کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد با دیدن ترگل گفتم

هوم

پاشو بقیه پایین متتظرتن وقت نهار چقدر میخوابی

خمیازه ای کشیدم و روی تخت نیم خیز شدم و گفتم

اصلا  نخوابیدم برای همین خیلی کسلم

چشم غره ای رفت و گفت

آره اصلا  نخوابیدی تو

صدای مادر کیان بلند شد

ترمه؟

سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم

جانم؟

شما چجوری با کیان آشنا شدید؟

متعجب بهشون خیره شدم و گفتم

یعنی شما نمیدونید؟

نه

انگار واقعا اصلا  خبر نداشت پسرش من رو خریده ، با صدای آرومی گفتم

کیان ازم عصبانی نشه

مامانش لبخندی زد و گفت

خیالت راحت دخترم من بهش چیزی نمیگم

 حرف هاش واقعا بوی صداقت میداد بهش اعتماد کردم و همه چیز رو تعریف کردم

وقتی حرفام تموم شد با صدای عصبی گفت

اون واقعا یه مرد پست و بیشرف چجوری تونست دختر خودش رو بفروشه

پوزخند تلخی زدم و گفتم

باید شکر گزار باشم کیان من رو خرید وگرنه اون کثافط تازه من رو به یکی دیگه  هم فروخته و پول گرفته اونم پول خیلی بیشتر ک میخواد بیاد من رو از پیش کیان ببره

بده به یکی دیگه رسما شدم یه هرزه براش ک میخواد باهاش کاسبی کنه

صدای عصبی مامان کیان بلند شد

من نمیزارم اون مرد بهت نزدیک بشه

کدوم مرد؟

با شنیدن صدای کیان رنگ از صورتم پریده با وحشت به مامان خیره شدم ، ک خیلی خونسرد رو کرد سمت کیان و گفت

ترمه انگار قبلا یه خواستگار بیشرف داشته ک به زور میخواسته اون رو بدست بیاره اون و میگم

آره ترمه؟

سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم

آره

با شنیدن این حرفم چشمهاش از عصبانیت قرمز شد و گفت

گوه خورده کسی بخواد به زن من نزدیک بشه

با شنیدن این حرفش از شدت ترس ساکت شدم این چرا زود قاطی میکرد آمپر میچسپوند آخه

با ترس گفتم

کیان

با شنیدن صدام انگار بیشتر عصبی شد ک داد زد

کی بهت گفته اصلا  بهش فکر کنی و بخوای اسمش رو بیاری هان؟

نگاهم و به مامان دوختم و ملتمسانه بهش خیره شدم تا یه چیزی بگه ک صداش بلند شد

کیان من ازش پرسیدم چرا داری اینجوری رفتار میکنی؟

کیان با شنیدن این حرف مادرش نگاه تند و تیزی بهم انداخت و رفت ک صدای خنده ی مامان بلند شد

پسرم چه حسود شده

مامان

جانم؟

کیان چرا انقدر زود عصبی میشه

تک خنده ای کرد و گفت

اخلاقش همین شکلیه

حس کردم یه چیزی هست ک نمیخواد بگه چون اولش هول شد ، کلافه بلند شدم و گفتم

چیزی میخورید شما براتون بیارم؟

نه دخترم

پس من برم بخوابم هنوزم خوابم میاد

لبخندی زد و گفت

برو دخترم

تا خواستم اولین قدم رو بردارم صدای آشنایی اومد

میخوام دخترم رو ببرم

با شنیدن صدای بابام کسی ک همیشه سعی میکرد زندگیم رو نابود کنه و حرف هایی ک کیان بهم زده بود عصبی به سمت در ورودی حرکت کردم ک صدای مامان از پشت سرم بلند شد

ترمه کجا

بدون توجه به حرفش در ورودی رو باز کردم و خارج شدم پدرم حالا کت و شلوار شیکی پوشیده بود و داشت با نگهبان ها دعوا میکرد معلوم بود پول خوبی بهش رسیده

هی ؟

با شنیدن صدام ایستاد به سمتم برگشت و لبخند کریهی زد و گفت

دخترم اومدم نجاتت بدم

پوزخندی زدم و گفتم

اون وقت میشه بپرسم شما؟

با شنیدن این حرفم متعجب گفت

دخترم

با خشم داد زدم

به من نگو دخترم من دختر تو نیستم کثافط الان هم گمشو از اینجا

اون هم مثل من عصبی شد و داد زد

زیرخواب این و اون شدن هارت کرده ک سه متر زبون در آوردی

ببند دهنت و با شنیدن صدای داد کیان رنگ از صورتش پرید انگار فکرش رو نمیکرد کیان هم این وقت روز داخل خونه باشه ک اومده بود داد و بیداد راه مینداخت کیان به سمتش رفت

روبروش ایستاد و گفت

تو به چه حقی اومدی خونه ی من داد و بیداد راه انداختی؟

بابام خشک شده بهش خیره شده بود و حرفی نمیزد ک کیان اینبار تقریبا عربده زد

با توام؟

بابام با شنیدن صدای داد کیان به خودش اومد و گفت

اومدم دخترم رو ببرم

کیان پوزخندی زد و گفت

دخترت کدوم دخترت هان؟

بابا وقیحانه گفت

همونی ک در ازای طلبم بهت دادم، همونی ک شبا مثل هرزه ها بهت سرویس میده

کیان با شنیدن حرف هاش انگار داشت دود از سرش بلند میشد سیلی محکمی بهش زد ک چون بابا انتظارش رو نداشت پرت شد روی زمین

صدای عصبی کیان بلند شد

ببرید یه جای دور حسابی حالش رو جا بیارید بعد ولش کنید

چشم آقا

کیان قدمی برداشت ک به سمتم بیاد

ک صدای بابا بلند شد

این دختر باید زن مهرداد بشه

کیان با شنیدن این حرف به سمت بابا حمله ور شد و تا تونست کتکش زد ، صدای مامان بلند شد

بریم داخل ترمه

نگران گفتم

کیان

بیا داخل کیان هم میاد

همراهش داخل سالن نشستیم اما همش نگران کیان بودم ک کی میاد، اصلا  مهرداد کی بود ک کیان انقدر عصبی شد با شنیدن اسمش ،لعنت بهت بابا ک همیشه باعث نابودی من شدی

حدودا یکساعت گذشت تا بالاخره کیان با صورت کبود شده از عصبانیت اومد ، با ترس و استرس بهش خیره شده بودم ک صدای مامان بلند شد

چیشد کیان حالت خوبه ؟

کیان با خشم غرید

مرتیکه ی کثافط فقط میخواست من رو عصبی کنه

چیشده پسرم؟

پوزخند عصبی زد و گفت

اون بیناموس بی غیرت یه صیغه نامه الکی درست کرده ک دخترش صیغه ی مهرداد بوده و تهدید کرد ک اگه ترمه رو پس ندم شکایت میکنه

با بهت گفتم

اما من اصلا  شخصی به اسم مهرداد نمیشناسم و صیغه ی کسی نشدم

میدونم برای همین گفتم برو شکایت کن

مامان با نگرانی گفت

دردسرساز نشه پسرم

نه نمیشه چون ترمه زن منه نه هیچ بیناموس دیگه ای

مامان با صورت گرفته اش بهم نگاه کرد و گفت

چقدر آدم پست فطرتیه

چشمهام رو با درد باز و بسته کردم و گفتم

خیلی زیاد

ترمه؟

سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم

بله؟

به هیچ عنوان از خونه خارج نشو فهمیدی آدمای مهرداد خطرناکن میدونم یه نقشه  ی کثیف دیگه هم کشیده

گیج گفتم

 

این مهرداد کیه آخه

یه حرومزاده

کیان بعد از گفتن این حرف با عصبانیت به سمت اتاقش رفت مامان هم دنبالش سمت اتاق رفت واقعا هنوز گیج و منگ بودم و نمیدونستم ک چرا داره این شکلی حرف میزنه و قضیه از چه قراره کلافه پوفی کشیدم و به مبل تکیه دادم کی قرار بود

این مرد به اصطلاح پدر دست از سر من بدبخت برداره

ترمه؟

با شنیدن صدای ترگل بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم

جانم

پاشو بیا

با شنیدن این حرفش به سمتش برگشتم و گفتم

بیخیال خیلی بد امروز حالم خرابه

صداش داشت میلرزید

ترمه مهمه زود باش بیا

با شنیدن این حرفش بلند شدم نگاهم دقیق شد بهش رنگ از صورتش پریده بود و شبیه گچ شده بود ، با نگرانی گفتم

چرا این شکلی شدی تو خوبی؟

اومد سمتم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید ک گفتم

کجا داریم میریم

باید یچیزی نشونت بدم

خواستم دنبالش برم این حالش داشت من رو نگران میکرد انگار اتفاق بدی افتاده بود، صدای کیان از پشت سرمون بلند شد

کجا؟

به سمتش برگشتیم ترگل ک اصلا  نمیتونست جوابش رو بده چون انگار واقعا حالش بد بود پس من جواب دادم

نمیدونم انگار چیزی شده آخه ترگل بهم گفت بیا نشونت بدم من هم دنبالش اومدم ولی تو صدام زدی

کیان نگاهش رو به ترگل دوخت ک قیافه اش خیلی زیاد رنگ پریده و ترسیده بود ک با لحن آرومی گفت

ترگل چیزی شده؟

ترگل با صدای لرزونی به انباری کنار آشپزخونه اشاره کرد همراهشون حرکت کردیم

وقتی رسیدیم ایستادیم صدای یکی از خدمتکار ها اومد

زود باش احمق کار خاتون رو تموم کن تا کسی نیومده واسا الان هنوز حرف هاشون تموم نشده بود ک ارباب زنگ موبایلش رو زد و فوری داخل شد ک صدای جیغ اون دوتا زن خدمتکار بلند شد

صدای خشک و سرد کیان بلند شد

داشتید چه غلطی میکردید هان؟

صدای جیغشون بلند شد ک نگهبان ها ریختند داخل خونه صدای عصبی کیان بلند شد

ترگل و ترمه زود برید بالا زود

همراه ترگل رفتیم اتاق بالا به ترگل خیره شدم و گفتم

خوبی؟

خوبم

بنظرت خاتون حالش چطوره عجب کثافط هایی بودند با خاتون بیچاره چیکار  داشتند

با صدای گرفته ای گفت

نمیدونم ولی دشمن های ارباب بودند انگار

با هم به سمت بالا رفتیم ک مامان از اتاقش بیرون اومد با دیدن صورت های رنگ پریده ی ما متعجب گفت

چخبر شده؟

خاتون رو داشتند میکشتند

با شنیدن این حرفم رنگ از صورتش پرید و شکه تقریبا داد زد

چی

ترگل با صدای گرفته گفت

پایین درگیری انگار دوتا جاسوس داشتیم داخل خونه

مامان به سمت پایین رفت ک من هم دنبالش حرکت کردم ترگل بازوم رو گرفت و

گفت

تو کجا

برم پایین ببینم چخبره

با حرص گفت

لازم نکرده یادت نیست ارباب چی گفت

با شنیدن این حرفش دیگه حرکتی نکردم و سرجام ایستادم

ترمه؟

با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و گفتم

جانم

برای یه مدت طولانی باید از اینجا بریم اینجا دیگه امن نیست وسایلت رو جمع کن

با تعجب بهش خیره شدم چرا اینجا امن نبود کجا میخواستیم بریم ، سئوال هام رو به زبون آوردم ک با صدای گرفته ای گفت

فعلا سوال نپرس زود باش آماده شو

کلافه باشه ای گفتم ولی ذهنم درگیر شده بود میدونستم کیان هم تا نخواد هیچ حرفی نمیزنه وقتی وسایلم رو آماده کردم حاضر و آماده پایین رفتم بقیه هم آماده شده بودند

انگار قرار بود همه بریم

رفتم کنار ترگل ایستادم و گفتم

کجا قراره بریم تو میدونی؟

عمارت خانوم بزرگ

اون جا دیگه کجاست

تا خواست حرفش رو ادامه بده صدای ارباب بلند شد

خوب همه برید سوار ماشین ها بشید حرکت میکنیم

همه با گفتن چشم رفتن من هم دنبالشون حرکت کردم ک صدای ارباب بلند شد

ترمه تو با من بیا

چشم

دنبال ارباب حرکت کردم و به سمت ماشیش رفتیم همین ک داخل ماشین نشستم

همه ی ماشینا حرکت کردن تا از خونه خارج شدیم صدای انفجار شدیدی اومد و همه

ایستادن بهت زده به خونه ی روبروم ک در حال سوختن بود خیره شده بودم

نگاهم و به سمت کیان چرخوندم انگار اون هم تو شک بود با ترس گفتم

چخبره چرا خونه منفجر شد؟

صدای کیان بلند شد

آروم باش ترمه باید هر چه سریع تر از اینجا دور بشیم من هم نمیدونم چخبر شده

سری به نشونه ی تائید تکون دادم طولی نکشید ک ماشین حرکت کرد تموم طول راه فقط سکوت کرده بودم از شدت ترس و وحشت هنوز تو شک بودم یه خونه جلوی چشمهام منفجر شده بود شاید اگه ما از اون خونه خارج نشده بودیم همه الان سوخته بودیم و مرده بودیم حتی فکر کردن بهش هم وحشتناک بود

چشمهام رو بستم و سعی کردم تا رسیدن به اون جا کمی بخوابم شاید از استرس و وحشتی ک داشتم کمتر میشد طولی نکشید ک چشمهام بسته شد و خوابم برد

ترمه ترمه

با شنیدن صدایی کنار گوشم چشمهام رو باز کردم با دیدن کیان با صدای گرفته ای گفتم

چیشده؟

بیدار شو رسیدیم

با شنیدن این حرفش هوشیار شدم تموم اتفاقات یادم افتاد با وحشت به کیان خیره شدم و گفتم

خونه منفجر شد

با صدایی ک سعی میکرد آروم باشه گفت

هیس آروم باش حالا چیزی نشده درست میشه

بعد از اینکه خیالم راحت شد از ماشین پیاده شدم با دیدن عمارت قدیمی روبروم حس عجیبی بهم دست داد اینجا دیگه کجا بود چرا انقدر قدیمی بود شبیه عمارت های اربابی ک تو فیلم ها تا به امروز دیده بودم بود

به سمت کیان برگشتم و گفتم

بقیه کجان؟

داخل هستند زودتر از ما رسیدند

با ترس گفتم

کیان؟

بله؟

اینجا ترسناک

به سمتم اومد و گفت

نترس زیاد ترسناک نیست چون شب هست این شکلی حس میکنی حالا بریم

داخل ک باید غذا بخوری استراحت کنی تموم مدت فقط خواب بودی

داخل عمارت شدیم ک چند تا از خدمه ها به سمتمون اومدند صدای زن میانسالی

اومد

کیان پسرم؟

کیان با شنیدن زن به سمتش رفت من هم هنوز سرجام ایستاده بودم و داشتم

بهشون نگاه میکردم ک صدای خانوم میانسال بلند شد

پسرم اون دختره خدمتکارت؟

نه

کیان بهم اشاره کرد به سمتش برم به سمتش حرکت کردم کنارش ایستادم ک گفت

خانوم بزرگ این ترمه است همسر من

چشمهای خانوم بزرگ گرد شد بهت زده گفت

چی؟

کیان با صدای خونسردی گفت

واضح گفتم خانوم بزرگ

خانوم بزرگ با خشم بهش خیره شد و گفت

باید بابت اینکارت حساب پس بدی

و بدون اینکه من رو آدم حساب کنه رفت زنیکه ی خودخواه معلوم نیست فازش چیه

بریم یه چیزی بخور

کیان میشه اتاق رو نشون بدی من برم بخوابم گرسنه نیستم شدیدا خستم

سری تکون داد و با صدای بلندی داد زد

نرگس

بعد از چند دقیقه یه دختر تپل بدو بدو اومد و گفت

بله آقا؟

خانوم رو راهنمایی کن اتاق من

چشم آقا

حرکت کرد ک من دنبالش راه افتادم انگار کیان خیلی وقت بود ک اینجا میومده چون

یه اتاق داشت و همه میشناختنش

هنوز بدنم از ترس و اتفاق هایی که افتاده بود میلرزید رو ی تخت نشستم نرگس

گفت

خانم به چیزی احتیاج ندارید؟

نه مرسی

اگه چیزی لازم داشتید خبر بدید

سری تکون دادم نرگس که رفت لباسهامو از تنم در اووردم کسل و ناراحت به تاج تخت تکیه زدم چشمامو روهم گذاشتم تمام اتفاقات امروز جلوی چشمم اومد وحشت ناک بود انفجار اون دوتا جاسوس کشتن خاتون وای خیلی بد بود نمیتونستم حضمش کنم

در که باز شد چشمامو باز کردم کیان بود

خوبی؟

خوب نیستم وحشت کردم

چیزی نیست نگران نباش اینجا امنه

چرا اینطوری شد؟

بعدا میگم الان وقتش نیست

ولی کیان من وحشت زدم یعنی چی الان وقتش نیست؟

ترمه میگم حوصله ندارم خودم بد تر تو هستم

از صدای دادش سر جام نشستم و تو خودم جمع شدم

دلم میخواست دوش بگیرم و بخوابم بی توجه به کیان که داشت لباسهاشو عوض میکرد به سمت سرویس داخل اتاق رفتم

یه دوش سر دستی گرفتم و از حمام بیرون اومدم کیان با نیم تنه ی لخت روی تخت دراز کشیده بود

تو این وضعیتم جذاب بود باورم نمیشد من یه دختر دست فروش فقیر زن یه مرد قدرتمند وثروتمند شده بودم

خجالت میکشیدم کنارش بخوابم نگاهی به اطراف انداختم الان لباس از کجا میووردم؟

توی کمد لباس هست

از جام بالا پریدم کیان دستشو از رو چشماش برداشت و گفت

چته بروبر نگاهم میکنی لباس تو کمد هست یکم ممکنه گشاد باشه تا شب میگم برات لباس بیارن

باشه

در کمدو باز کردم سریع لباسارو برداشتم و توی حموم رفتم

چه دردسری شده بود من زن کیان بودم ولی خیلی خجالت میکشیدم

به سختی رو کاناپه دراز کشیدم و موهامو توی هوله جمع کردم

چرا اونجا خوابیدی

خوب کجا بخوابم

به کنار خودش اشاره کرد و با نگاه چپ چم گفت

معلومه اینجا

نگاهی به کنارش و بعد نیم تنه ی لختش انداختم و با قدم های سست کنارش نشستم

اخماشو تو هم کشید از بس اخم کرده بود میون ابروهاش خط افتاده بود

چرا نمیخوابی حوصلمو سر بردی

خوب الان میخوابم اصلا گرسنمه خوابم نمیاد

به زور دستمو کشید و کنار خودش دراز تا دراز خوابوندم و با پاش پاهامو قفل کرد

حالا فعلا بخواب بعدا میریم یه چیزی میخوریم

من میترسم

سرشو مقابل سرم نگه داشت و خیره زل زد تو چشمام و گفت

از چی؟

میمیترسم مثل امروز باز

ششش تا وقتی من کنارتم از هیچی نترس

سرمو رو بازوش گذاشتم ولی انگار نمیخواست بخوابه

روبروم خیمه زد و گفت

دلم آرامشتو میخواد

متعجب شدم ارامش من چیه مگه ؟ وای نگاهش یه حالی  بود سرخ میترسوندم

آرامش؟

هوم

اینو گفت و خمار بیشتر روم خمش شد و داغ شدم به حس خاص تو وجودم پیچید

لبامو با اتش خاصی میبوسید و میخورد چشمامو بی اختیار روی هم گذاشتم و دستمو روی بدنش گذاشتم

نمیتونستم ازش جدا بشم یا حتی تقلا کنم چون خودمم حالم دگرگون بود

لباشو رو لبام کشید و با اکراه  گونمو بوسید

فعلا تا همین اندازه ارامش برام کافیه کلی قول نمیدم

با خجات خودمو تو بدن داغش قایم کردم و ریز خندیدم

ولی با این کارت حس میکنم کافی نیست

لباشو سخت رو لبام گذاشتو مشغول بوسیدنم شد آروم اروم دستشو پشت لباسم برد و به کمرم رسوند همونطور که لبامو با اتش میبوسید کمرم رو هم نوازش میکرد کم کم با زور زبونشو تو دهنم هول داد حس جدیدی تو وجودم به وجود اومد

یکم خشن عمل میکرد ولی حس خوبی بهم میداد

زبونشو تو دهنم میچرخوند حس کردم نفس کم آووردم

باز ازم جدا شد ولی این بار سراغ لبهام نرفت چونمو مکید و بعد به سمت گردنم رفت نا خود آگاه آهی کشیدم که وحشی ترش کرد انقدر به زیر گلوم مک زد که حس کردم قراره بد کبود بشه با دوتا دستش لباس زیرمو از تنم در آوورد و از زیر لباس به سینه هام چنگ زد یکم دردم اومد ولی انقدر تو لذت غرق بودم که نمیدونستم چیکار کنم  خیسی خودمو حس میکردم اروم تو گلو ناله کردم که نرم لبامو بوسید و لباسمو بالا داد

اسمشو باناله زیر لب صدا زدم

کیان

سکوت کرد و با بوسه های ریز جوابمو داد خط بین سینمو لیس زد و با یکی از دستاش نوک سینمو نوازش کرد

دیگه تحمل نداشتم دستمو تو موهاش کردم و با ناله گفتم

بسه

سینمو آروم مکید و گفت

هیف که خستم اگه نه کارو تموم میکردم

لباسمو تنم کردم و اروم کنارش دراز کشیدم

دستمو گرفت سمت خودش کشوند و با صدای خمارش گفت

یکم بخوابیم انگار خسته شدی

با خجالت سرمو تو بازوش مخفی کردم و گفتم

اهوم

تازه از خواب بیدار شده بودم بدنم کاملا خشک بود

هرچی میخواستم تکون بخورم یه چیزی مانع میشد

دستای کیان دورم حلقه شده بود نفس کم آووردم

تکونی به خودم دادم و با صدای گرفته گفتم

کیان؟

هوم؟

وای میگه هوم میخواستم برم بیرون

گشنم بود ولی مثل زندانیام

کیان بیدار شو

یکم دیگه

کیان گرسنمه وای نه

نوچی زیر لب گفت و لای  چشماشو باز کرد

دستمو رو نیم تنه ی لختش گذاشتم و گفتم

من میرم بیرون تو بخواب

نه با هم میریم باید بگم برات لباسم بیارن

باشه پس پاشو

ساعت چنده؟

نمیدونم راستی کی میگی چی شد؟

چی چی شد

وای امروزو میگم کیان دیگه

میگم بعدا فعلا بریم یه چیز بخور

با ناراحتی و لب های آویزون لباسامو تن کردم انقدر برام گشاد بود که عصابم خورد شد

مشخصات کتاب

نام رمان

شبی که عروسک زنده شد

نویسنده

آر.اس استاین

ژانر

ترسناک

فرمت

PDF

 

دانلود رمان با فرمت PDF

 

هشدار:مطالعه این رمان به افراد زیر 18 سال توصیه نمیشود

زمان تقریبی مطالع این مطلب 12 دقیقه

به سمتش برگشتم و گفتم
مگه اینجا حرمسرای ارباب؟
متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت
چی؟
یه دختره اومد از اون عملیا
خوب؟
ارباب به خاتون گفت آماده اش کنه بفرسته اتاقش
ترگل چشم غره ای بهم رفت و گفت
یعنی نفهمیدی چرا؟
نه زیاد
بس ک خنگی تو ترمه
چشم غره ای بهش رفتم ک ادامه داد
ارباب گاهی وقتا برای شب یه سری دختر میان خاتون هم معاینه میکنه و چکشون  میکنه میفرستتشون اتاق ارباب برای شب تا بهش سرویس بدن
بهت زده گفتم
یعنی چی چک میکنه؟
چک میکنه از اون لحاظ دیگه
گیج گفتم
کدوم لحاظ
چشم غره ای بهم رفت و گفت
من از کجا بدونم آخه برو از خودش بپرس
بعد از گفتن این حرفش به سمت آشپزخونه رفت من هم شونه ای بالا انداختم تو این خونه هیچکس تعادل روانی نداشت همه به اون ارباب هوس باز رفته بودند اخ اخ یاد اون ارباب افتادم رسما هوس باز بود نامزد داشت باز هر شب دختر میاره خونه این دیگه کی بود سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و زیر لب گفتم مرفه بی درد هوس باز رو ببین تو رو خدا مردم تو نون شبشون موندن اون وقت اینا  پولشون رو خرج این میکنن ک دختر بیارن شب تو تختشون
هی تو؟
با شنیدن صدای ناگهانی خاتون دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم
بله؟
زود باش برو به ترگل کمک کن شام رو آماده کنید
با احساس تشنگی از خواب بیدار شدم ، و کورمال کورمال از اتاق بیرون رفتم داشتم از کنار اتاق خواب ارباب رد میشدم ک با شنیدن صدا هایی از اتاقش ایستادم نگاهم به در بسته ی اتاقش افتاد رفتم کنار در اتاق گوش ایستادم صدای آه و ناله ای ک
اومد دستم رو روی دهنم گذاشتم چشمهام از تعجب گرد شد این مرد چقدر کثیف بود آخه سریع به سمت آشپزخونه رفتم تا آب بخورم نباید کسی من رو کنار اتاق ارباب میدید وگرنه کارم ساخته بود
 هی تو
با شنیدن صدای اون دختره با لبخندحرصی به سمتش برگشتم و گفتم
بله؟
برو برام چایی بیار
باشه
به سمت آشپزخونه رفتم و در حالی  ک داشتم زیر لب بهش فحش میدادم چایی میرختم ک صدای
خاتون بلند شد
چرا هی غر میرنی؟
به سمتش برگشتم و گفتم
اون دختره هست ک شب به ارباب سرویس میده
خوب؟
یه جوری بهم گفت برو برام چایی بیار انگار من نوکر باباشم اگه من حالش رو نگیرم ترمه نیستم
چشم غره ای بهم رفت و گفت
ارباب رو عصبی نکن وگرنه یه بلای ی سرت درمیاره همینجوریش هم به اندازه کافی اعصابش رو  خراب کردی
بعد تموم شدن حرف هاش اومد به سمتم چایی رو برداشت و گفت
خودم میبرم تو هم همینجا بمون لازم نکرده بیای خرابکاری کنی
و رفت با رفتنش اداش رو با حرص در آوردم ک صدای خنده ای اومد ، به عقب برگشتم ترگل بود با حرص بهش خیره شدم ک شدت خنده اش بیشتر شد با عصبانیت گفتم
نخند به اندازه کافی عصبی هستم
من نمیخوام باهات ازدواج کنم مگه زوره؟
پوزخندی زد و با خونسردی گفت
یادت ک نرفته تو رو من در ازای طلبم از بابات خریدم گرچه ارزش پولی بابتت دادم  رو نداری اما شاید به درد این ک شبا تو تختم باشی بخوری
با حرص و عصبانیت بهش خیره شدم چجوری میتونست اینجوری راجع من حرف بزنه اون فکر کرده بود کیه با خشم غریدم
تو حق نداری درمورد من این شکلی حرفی بزنی فهمیدی؟
خم شد روی صورتم و گفت
من هر جوری دلم بخواد حرف میزنم کوچولو
با شنیدن این حرفش حس کردم دستام از عصبانیت مشت شد
برای امشب آماده باش وگرنه خیلی برات بد میشه
بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من بمونه از اتاق رفت بیرون انقدر عصبی شده بودم
ک دلم میخواست یکی بیاد پیشم تا میتونم کتکش بزنم
* * * * *
عروس خانوم وکیلم؟
با درد گفتم
بله
ک صدای جیغ و دست بقیه بلند شد کم مونده بود بشینم گریه کنم به زور جلوی خودم رو گرفته بودم یعنی الان من زن ارباب شده بودم زن یه آدم هوس باز ک هیچ علاقه ای بهش نداشتم و اون من رو از بابام در ازای پولی ک قرار بود بهش برسه خریده بود با فشار دادن دستم توسط ارباب سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم ک با چشمهای سرد و بی روحش داشت بهم نگاه میکرد خدا میدونست چی تو انتظارم بود شب شده بود داخل اتاق نشسته بودم ، از ترس داشتم میلرزیدم فقط دعا میکردم ک ارباب کاریم نداشته باشه حالا باید چیکار میکردم اگه امشب بهم دست میزد چی؟
با باز شدن در اتاق از افکارم خارج شدم ارباب اومد داخل اتاق و در رو بست نگاهی به من ک از شدت ترس رنگ از صورتم پریده بود انداخت و با صدای بمش گفت
زود باش لباست رو عوض کن
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد این حرفش یعنی اینکه باهام کاری نداشت
لبخندی روی لبهام نشست ک با حرف بعدیش پر کشید
لباس خواب قرمزی ک برات داخل حموم گذاشته شده رو بپوش
با صدای لرزونی گفتم
چرا باید بپوشم
به سمتم اومد و در حالی  ک به چشمهام زل زده بود گفت
نترس امشب کاریت ندارم
نفس راحتی کشیدم ک بعد از مکث کوتاهی ادامه داد
اما یادت نره ک تو زن منی و باید تمکین کنی
من زن تو نیستم
پوزخندی زد و گفت
مطمئنی میخوای ثابت کنم
با شنیدن این حرفش ساکت شدم میدونستم الان وقت لجبازی نیست اگه کاری میکردم فاتحه ام خونده بود پس باید باهاش راه میومدم لبخندی زدم و گفتم
باشه هر چی تو بگی
پوزخندی زد و گفت
آفرین حالا هم برو لباست و عوض کن بیا بخوابیم
باشه
به سختی با اون لباس عروس مضحکی ک تنم بود بلند شدم و به سمت حموم رفتم
لباسم رو راحت در آوردم و آویزونش کردم
نگاهم به لباس خواب قرمزی ک برام گذاشته بود افتاد آخه این چی بود گذاشته بود
تازه توقع داشت من هم این رو بپوشم آخه این با چه فکری لعنتی دلم میخواست
لباس رو تیکه پاره کنم اما مجبوری سکوت کردم و لباس رو پوشیدم خدایا خودت بهم کمک کن
یکم لفتش دادم داخل حموم تا کیان خوابش ببره ، میترسیدم با این وضع برم بیرون و کار دستم بده آخه تعادل روانی نداشت ک اصلا  و ممکن بود هر چیزی ازش سر بزنه کمی ک موندم بالاخره در حموم رو باز کردم و آهسته آهسته به سمت مبلی ک داخل اتاق بود رفتم تا روش بخوابم ک ک صدای خشک و خشدار کیان بلند شد
زود باش بیا رو تخت بخواب تا نیومدم خودم و کار نیمه تموم امشب رو تموم نکردم
با شنیدن این حرفش نفس تو سینه ام حبس شد از شدت ترس واقعا ترسیده بودم ازش و مطمئن بودم اگه به حرفش گوش نمیدادم یه کاری دستم میداد، پس بدون اینکه اعتراضی بکنم یا حرفی بزنم ک به مزاجش خوش نیاد به سمت تخت رفتم ،
روش دراز کشیدم ک دستش دورم حلقه شد طولی نکشید ک چشمهام بسته شد و خوابم برد
خانوم
با شنیدن صدایی کنار گوشم چشمهام رو آروم باز کردم دختر جوونی ک نمیشناختمش و انگار از خدمه های جدید بود کنار تخت ایستاده بود با صدای گرفته ناشی از خواب گفتم
بله؟
آقا پایین منتظرن برای صبحانه
میخواستم بهش بگم به اون آقات بگو خبرت من دیشب خیلی خسته شدم بعد تو سرصبح آدم رو بیدار میکنی ، ولی حیف ک    ازش میترسیدم فعلا دور اون بود
باشه الان
وقتی از اتاق رفت روی تخت نشستم خمیازه ای کشیدم و بلند شدم ، به سمت سرویس رفتم سر و صورتم رو شستم ، و لباس هام رو عوض کردم ، به سمت پایین رفتم  کیان روی میز نشسته بود و داشت صبحانه میخورد یکی نبود بهش بگه تو ک داری صبحانه ات رو میخوری چرا من و از خواب بیدار کردی مگه مریضی آخه
روی صندلی کنارش نشستم و مشغول خوردن شدم ک صداش بلند شد
صبحونه ات رو خوردی بیا اتاقم کارم
متعجب گفتم
باشه
بعد اینکه صبحونه اش رو خورد بلند شد رفت من هم از شدت فضولی و کنجکاوی اصلا  نتونستم چیزی بخورم بنابراین بلند شدم و به سمت اتاق کار کیان حرکت کردم، تقه ای زدم ک صدای سرد و بمش بلند شد
بیا تو
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم کیان با پرستیژ خاصی کنار پنجره ایستاده بود
با من کاری داشتید؟
به سمتم برگشت و گفت
در اتاق و ببند
متعجب به عقب برگشتم در اتاق رو بستم دوباره به سمتش برگشتم به سمتم اومد و به چشمهام خیره شد و گفت
بابات اومده بود
بهت زده گفتم
چی؟
پوزخندی زد و گفت
پول طلبش رو آورده بود
با شنیدن این حرفش خشکم زد بابام همچین پولی نداشت چجوری پولش رو آورده
بود آخه
اون ک پول نداره اصلا
میدونی اون پول رو از کجا آورده بود و چرا دنبال تو اومده بود؟
سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم
چرا؟
اون میخواست علاوه بر اینکه طلب من رو بده یه پول و خونه با تموم امکاناتی ک بهش رسیده بود رو برداره یعنی اینکه به عبارت ساده تر تو رو به یکی دیگه فروخته بود
بهت زده گفتم
چی داری میگی؟
اون مرد دوباره میاد برای پس گرفتن تو دلم نمیخواد حتی باهاش همکلام بشی
فهمیدی؟
سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک ادامه داد
فکر فرار رو هم از سرت بنداز بیرون خانوم کوچولو اون بیرون اصلا  جای خوبی نیست مخصوصا با بابایی ک تو داری برات دندون تیز کرده تا با استفاده از تو برای خودش کسب درامد کنه مرتیکه ی آشغال بیغیرت
با شنیدن حرف هایی ک کیان زده بود اشک داخل چشمهام جمع شده بود یه آدم چجوری میتونست انقدر بد باشه ک حتی به بچه ی خودش هم رحم نکنه من رو یه وسیله دیده ک به این و اون بفروشه ازش متنفر شده بودم
گریه نکن
با شنیدن صدای عصبی کیان سرم رو بلند کردم و با درموندگی بهش خیره شدم ک به سمتم اومد و خشن بغلم کرد جوری ک حس میکردم الان تموم استخون هام شکسته بشه اما اصلا  برام هیچ اهمیتی نداشت من الان فقط یه آغوش میخواستم ک
تو بغلش زار زار گریه کنم به خاطر حال و روزم بیکسیم چقدر بد بود ک هیچکس رو نداشتم صدای خشدار و خشنش کنار گوشم بلند شد
من اون مرتیکه رو جر میدم اگه بخواد بهت نزدیک بشه یا اذیتت کنه پس اشک  نریز فهمیدی
لبخندی از شنیدن حرف هاش میون گریه روی لبهام نشست من رو از خودش جدا کرد بهم نگاه کرد و گفت
بهتر شدی؟
سری تکون دادم ک گفت
گریه نکن باشه؟
با صدای خشدار شده از گریه گفتم
باشه
من نمیزارم اون مرتیکه تو رو ببره حالا هم برو صورتت رو بشور
ممنونم
بعد از گفتن این حرف از اتاقش خارج شدم حق با اون بود نباید دیگه به فرار فکر میکردم من ک اون بیرون کسی رو نداشتم جز یه بابایی ک میخواست من رو به این و اون بفروشه و قبلا من رو میفرستاد گدایی و دست فروشی تا پول موادش جور بشه
الان تنها امید من ارباب بود اینجا اون من رو نمیفروخت یه سر پناه هم ک داشتم پس باید دیگه فکر فرار رو از سرم مینداختم بیرون
ترمه؟
با شنیدن صدای ترگل ایستادم و گفتم
بله؟
به سمتم اومد با دیدن چشمهای قرمز شده و اشکیم نگران گفت
ترمه چیشده خوبی؟
پوزخندی زدم و گفتم
خوبم چیزیم نیست
مطمئنی؟
آره
پس چرا گریه کردی؟
دلم گرفته بود فقط، تو چیکارم داشتی؟
خاتون گفت بهت بگم لباس های تازه برات آوردن بری نگاه کنی دستور ارباب
خانواده ی ارباب هم فردا میان آماده باشی
متعجب بهش خیره شدم و گفتم
خانواده ی ارباب فردا قراره بیان؟
سری تکون داد و گفت
آره
باشه میرم الان اتاقم نگاه بندازم
به سمت دستشویی رفتم بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم به سمت اتاق مشترکم با کیان حرکت کردم در اتاق رو باز کردم با دیدن کلی وسایل ک روی تخت و زمین گذاشته بودند با ذوق رفتم بازشون کردم و دونه در آوردم و نگاهشون کردم تا حالا هیچوقت این همه لباس و وسیله نداشتم همیشه بابام لباس های کهنه ی بقیه رو میاورد تا بپوشم ، بازم با فکر کردن بهش حالم داشت بد میشد کی قرار بود سایه ی منحوسش از سرم برداشته بشه
صدای در اتاق اومدم دستی به صورتم کشیدم و گفتم
بفرمائید؟
در اتاق باز شد و خاتون همراه دختر جوونی اومد داخل اتاق سوالی  بهش خیره شدم
ک خاتون گفت
هانا وسیله ها رو قراره مرتب کنه ارباب گفت بیاد
لبخند محوی روی لبهام نشست از توجه ارباب به همه جا از قبل فکر کرده بود چقدر خوب ک بهم احترام میذاشت بلند شدم و گفتم
ممنون
و بعدش از اتاق خارج شدم کمی حالم بهتر شده بود باید خودم رو سرگرم میکردم تا به بابام فکر نکنم به سمت پایین حرکت کردم داخل سالن کسی نبود روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم ک صدای یکی از خدمه ها ک اسمش نیال بود بلند
شد
تو چرا اینجا نشستی راحت پاشو خونه رو تمیز کن
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم ک گفت
زود باش وگرنه ارباب بد تنبیهت میکنه
بعد تموم شدن حرفش رفت، من ک همسر ارباب شده بودم یعنی هنوز هم باید مثل خدمه ها کار میکردم از حرف های نیال مشخص بود کلافه بلند شدم هیچ دلم نمیخواست با سر پیچی از حرف های ارباب کتک بخورم
داشتم زمین رو طی میکشیدم ک صدای کیان از پشت سرم اومد
ترمه؟
با شنیدن صدای کیان بلند شدم به سمتش برگشتم و گفتم
جانم؟
داری چیکار میکنی؟
متعجب گفتم
کاری ک گفتید رو دارم انجام میدم ارباب
اخماش رو تو هم کشید و گفت
من بهت گفتم سالن رو تمیز کن؟
نیال گفت اگه تمیز نکنم شما تنبیهم میکنید منم
وسط حرفم پرید و با خشم غرید
نیال گوه خورد همچین حرفی رو زد
بعدش صداش رو بلند تر کرد و داد زد
نیال ، نیال
طولی نکشید ک نیال اومد با دیدن کیان صداش رو پر از ناز کرد و گفت
بله ارباب؟
کیان با صدای عصبی گفت
تو به چه حقی از همسر من خواستی ک کلفتی کنه هان؟
با شنیدن این حرف رنگ از صورت نیال پرید بهت زده گفت
همسرتون؟
کیان پوزخندی زد و گفت
آره همسرم ترمه همسر منه این و نمیدونستی؟
نیال با شک گفت

 

#پارت2

#ارباب_هوس_باز

#ارباب_هوسباز_پارت2

***هشدار***مطالعه این رمان به هیچ عنوان برای افراد زیر 18 سال توصیه نمیشود

زمان تقریبی برای مطالعه این مطلب 14 دقیقه

اه این پیرزن چقدر عوضی بود دو روز دیگه موقع مرگش بود اون وقت باز هم داشت من و اذیت میکرد چند تا فحش تو دلم بارش کردم و به سمت بیرون رفتم از شدت سرما داشتم یخ میزدم حتی لباس گرم هم نداشتم چقدر بدجنس بود آخه تو این هوای سرد من و فرستاده بود ک حیاط رو جارو کنم ک چی بشه مثال انتقام بگیره
اه پیری تو این سن بفکر انتقام گرفتن بود چقدر کینه ای بازم مشغول شدم انقدر ک کم کم از شدت خستگی و سرما چشمهام داشت سیاهی میرفت صدای ماشین ارباب رو شنیدم و بعد قامتش ک از ماشین پیاده شد با دیدنم به سمتم اومد ایستاد روبروم
و با صدای سردی گفت
نکنه دیوونه شدی تو این هوا اومدی بیرون اینجا رو تمیز کنی اونم با این لباس نازک
با اینکه از شدت ضعف چشمهام داشت سیاهی میرفت با زبون درازی گفتم
اون جادوگر من و فرستاد ک ک
سرم تیر محکمی کشید و داشتم میفتادم ک آخرین لحظه تو آغوش گرمی فرو رفتم و تاریکی مطلق
با سر درد و گلو درد چشمهام رو باز کردم چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد تو اتاق ناآشنایی بودم روی تخت نیم خیز شدم ک در اتاق باز شد و قامت ارباب نمایان شد با دیدنم به سمتم اومد و گفت
بالاخره بیدار شدی
با شنیدن این حرفش چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم
نکنه میخواستی بمیرم بیدار نشم آره
ابرویی بالا انداخت و گفت
زبونت ک خوب به کار افتاده نظرت چیه کوتاهش کنم
با یاد آوری تنبیه هاش دوباره موش شدم و مظلوم بهش خیره شدم ک با صدای سردی گفت
خوب استراحت کن به زودی باید از کلی مهمون پذیرایی کنی
متعجب بهش خیره مهمونیعنی مهمونش کی بود نیم نگاهی بهم انداخت و از اتاق  رفت بیرون بیخیال فکر کردن شدم بالاخره ک میدیدم به زودی مهمون هاش رو روی تخت خوابیدم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی استراحت کنم چون بعدا اون جادوگر ازم بشدت کار میکشید چند روز گذشته بود حالم بهتر شده بود رفتار خاتون پیرزن جادوگر اصلا  با من بهتر ک نشده بود هیچ بدتر هم شده بود هر وقت من و میدید بهم چشم غره میرفت منم کم نمیاوردم ک قشنگ حالش رو میگرفتم اون هم گویا ارباب باهاش دعوا راه انداخته ک حق نداره به جای اون تصمیم بگیره تنبیه کنه نمیتونست هیچ گوهی بخوره
ترمه؟
با شنیدن صدای ترگل بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم
بله؟
چقدر عبوس و بد اخلاق شدی تو
به سمتش برگشتم پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم
از اربابم یاد گرفتم
خوب حالا راستی چیکارم داشتی
با حرص گفتم
من کاریت نداشتم تو کارم داشتی یادت رفت نکنه؟
من؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
بله تو
کمی به کله ی پوکش فشار آورد یهو با هیجان گفت
وای ترمه اگه بدونی چخبره
اگه تو بگی منم میفهمم
قراره خانواده ی ارباب مادرش خواهرهاش با نامزدش بیان اینجا
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد متعجب گفتم
جدی میگی؟
آره
وا رفته گفتم
پس قراره کلی ازمون کار بکشن حالا خانواده چه شکلین لابد از اونا ک پر از فیس و افاده ان آره؟
نه خانواده اش خیلی خوب و مهربونن فقط نامزدش یخورده رو مخ ابرویی بالا انداختم و گفتم
از چه لحاظ؟
نمیدونم ازش خوش نمیاد همیشه سعی میکنه ما رو تحقیر کنه تو هر جمعی انگار از این کارش لذت میبره جوری رفتار میکنه انگار ما برده اش هستیم
واسا بیاد بد حالش رو میگیرم بخواد این شکلی رفتار کنه
چشمهای ترگل پر از ترس شد و با صدای لرزونی گفت
به اون کاری نداشته باش
چرا؟
ارباب بد تنبیه ات میکنه
با اینکه با اسم ارباب و یاد آوری تنبیه هاش ترسیدم اما اصلا  به روی خودم نیاوردم و با خونسردی گفتم
خوب حالا بزار بیان
ترمه
کلافه به سمتش برگشتم و گفتم
بله
مثل همیشه بهم چشم غره ای رفت و گفت
زود باش برو بالا اتاق کار ارباب کارت داره
باشه
به سمت اتاق ارباب حرکت کردم معلوم نبود باز چیکارم داشت اصلا  از کار هاش سر درنمیاوردم چرا چون تعادل روانی نداشت هیچکدوم از کار هاش هم سر و ته نداشتن یا میخواست برم اتاقش اذیتم کنه تیکه بندازه یا هی بخواد چرت و پرت بگه
تقه ای زدم ک صدای سردش بلند شد
بیا تو
مرتیکه ی قطب یخی مثل یه تیکه یخ میموند بیچاره زنش چجوری این و تحمل میکرددر اتاق رو باز کردم و داخل شدم و گفتم
کارم داشتید؟
در اتاق و ببند
در اتاق رو بستم ک از روی میز کارش بلند شد و به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت برای فردا آماده باش
ابرویی بالا انداختم و گفتم
فردا چخبره؟
فردا قراره عقدت کنم
تقریبا داد زدم
چی؟
فکر کنم حرفم رو واضح گفتم تو هم شنیدی
یعنی چی عقدم کنه این چی داشت میگفت این ک خودش زن داشت با عصبانیت به چشمهای یخ زده اش خیره شدم و عصبی گفتم
چی داری میگی تو حالت خوبه نکنه چیزی زدی؟
پوزخندی زد و گفت
هی یواش دختر جون
مکثی کرد و نگاه هیزش رو روی هیکلم چرخوند و گفت
یادت نرفته ک من تو رو از بابات خریدمت به جای طلبم تو رو بهم داد گرچه به  اندازه ای ک طلب داشتم نمی ارزی اما میتونی شب ها تختم رو پر کنی
با شنیدن حرف هاش داغ کردم دستم بی اختیار بالا رفت ک دستم رو تو هوا گرفت و
با لحن خاصی گفت
یواش یواش خوشگلم
از شدت عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم ک دوباره ادامه داد
وظیفه ات رو ک یادت نرفته من بدون عقد یا با عقد میتونم کار خودم رو انجام بدم پس عاقل باش و کاری ک میگم رو انجام بده وگرنه خیلی برات بد میشه
با صدایی ک داشت میلرزید گفتم
عوضی هوس باز تو زن داری
لبخند محوی زد و گفت
تو میشی دومیش
با نفرت بهش خیره شدم و لب زدم
ازت متنفرم
با لحن خماری کشیده گفت
وقتی عصبی میشی جذاب تر میشی عزیزم
از حرص پام رو محکم به زمین کوبیدم و داد زدم؛
خیلی کثافطی
و از اتاقش بیرون رفتم و در رو محکم به هم کوبیدم آشغال هوس باز ازش متنفر بودم فکر میکردم دست از سرم برداشته راحت شدم اما انگار سخت اشتباه کرده بودم اون مرد فقط یه هوس باز خوش گذرون بود شب شده بود همه خواب بودند حالا وقتش بود ک خودم رو از اینجا نجات بدم و فرار کنم نگاهی به پنجره انداختم ک هیچکس پایینش نبود ملافه رو محکم بستم لباسم رو پوشیدم چیز خاصی نداشتم ک بخوام با خودم ببرم ولی قبلش با ترگل باید خداحافظی میکردم به سمت اتاقش رفتم و آروم بازش کردم خواب بود تکونش دادم ک خمار چشمهاش رو باز کرد و گفت
چیشده؟
با صدای آرومی گفتم
من دارم میرم اومدم خداحافظی کنم ازت
چشمهاش گرد شد انگار خواب از سرش پریده باشه روی زمین نیم خیز شد و گفت
چی خل شدی تو کجا میخوای بری؟
هیش داد نزن همه رو بیدار میکنی میخوام فرار کنم
ترس تو چشمهاش بیداد میکرد با صدای لرزونی گفت
ارباب میکشتت تو رو خدا بیخیال شو ترمه
نگران نباش نمیفهمه نمیتونم اینجا بمونم من باید برم
کجا میخوای بری؟
یه جایی که کسی نتونه بهم زور بگه اذیتم کنه مرد سالاری نباشه
بوسه ای روی گونه اش زدم و گفتم
مواظب خودت باش
بعدش دوباره به سمت اتاق خودم رفتم خودم رو از پنجره آویزون کردم و کم کم با کمک ملافه ای ک آویزون کرده بودم پایین رفتم هیچکس داخل حیاط اینجا پشت اتاق نبود به سمت جلو حرکت کردم از شانس خوبم در حیاط باز بود و هیچکس جلوی در نبود سریع خارج شدم حس پرنده ای رو داشتم ک از قفس آزاد شده باید سریع تر دور میشدم وگرنه هر آن ممکن بود کسی سر برسه و من رو ببینه با تمام توانم داشتم میدویدم حتی به پشت سرم هم نگاه نمیکردم دمپایی پام بود از ساختمون ها و خونه های ویلایی و شیک معلوم بود ک اینجا همه پولدارند خب حالا کجا باید برم به این جاش فکر نکرده بودم لعنتی
خیابون خلوت بود و تک و توک آدم رفت و آمد میکردن سرم رو بلند کردم با دیدن ماشین ارباب برای یه لحظه ماتم برد اما قبل از اینکه من و ببینه سریع پیچیدم توکوچه ی تنگی ک کنارم بود و نفس زنون به بیرون از کوچه سرک کشیدم ماشین نبود
نفسی از سر آسودگی کشیدم ک دستی روی باسنم کشیده شد با ترس به عقب برگشتم پشت سرم دو پسر جوون ایستاده بودند ک از قیافه هاشون معلوم بود مست بودند یکی ک چاق بود با دیدن چهره ام سوتی کشید و با صدایخماری گفت؛
عجب چیزیه خود جنسه لامصب جووون بخورمت خوشگله
قدمی به عقب برداشتم و تا خواستم فرار کنم اون یکی پسره ک لاغر بود به سمتم خیز برداشت و من رو کشید تو بغلش از ترس قدرت تکلم نداشتم از چاله در اومده بودم افتاده بودم تو چاه شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ کشیدن ک دست یکیشون رفت لای پام و محکم فشار داد و گفت جووون فابریکه سعید خفه اش کن ببریمش نگهش دار الان صداش رو میبرم
دیگه از ترس گریه میکردم و بلند بلند جیغ میزدم ک یه چیزی ریخت رو دستمال و اومد به دستم هر چی تقلا میکردم فایده ای نداشت دستمال رو جلوی بینیم گرفت و آروم آروم سرم سبک شد و از حال رفتم با شنیدن صدای خنده های مستانه ای کنار گوشم چشم باز کردم گیج بودم و سرم سنگین گردنم بشدت درد میکرد اما نمیتونستم دست و پاهام رو تکون بدم انگار سنگین شده بودم چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد تو یه اتاق کهنه ی خرابه بودم خواستم پام رو تکون بدم ک نشد نگاهم رو چرخوندم زیپ و دکمه ی شلوارم باز بود و یکم پایین کشیده شده بود یکی از پسرا ک چاق بود  روی پاهام خوابیده بود و دستش رو لای  پام میکشیدیقه ی مانتوم هم باز بود اون یکی پسره ک کنارم خوابیده بود مشروب میخورد و گاهی به سینم چنگ میزد از درک موقعیتم جیغ بلندی کشیدم و شروع کردم به تکون دادن خودم و گریه کردم پسرا اولش ترسیدن ولی بعدش جفتشون شروع کردن به قهقه زدن صدای زمخت یکیشون بلند شد
 ببند دهنت و تا جرت ندادیم
با گریه داد زدم
کمک کمک یکی کمک کنه
پاشو بزار دهنش ببنده صداش رو خیلی رو مخ صداش حس و حالمون رو میپرونه همونی ک کنارم خوابیده بود بلند شد و چشم کشیداری گفت ک شدت گریه هام بیشتر شد مشغول در آوردن لباساش شد اون یکی هم داشت شلوارم رو پایین تر میکشید دیگه داشتم کم میاوردم و امیدی به نجات خودم نداشتم چشمهام رو با درد بستم ک قطره اشک تلخی روی گونم افتاد لخت به سمتم اومد و تا خواست روم خیمه بزنه در با صدای مهیبی باز شد پسرا هر دو به عقب پریدند چشمهام رو باز کردم چند تا مرد افتاده بودند به جون اون دوتا دختری به سمتم اومد و کمکم کرد تا بلند بشم لباس های تیکه پارم رو پوشیدم و
شلوارم رو بالا کشیدم با هق هق دست دختر رو گرفتم و با التماس گفتم
تو رو خدا بریم من میترسم
صدای خشن آشنایی بلند شد
اگه میترسیدی فرار نمیکردی
با ترس به صورت ترسناک و عصبی ارباب خیره شدم اون اینجا چیکار میکرد دیگه عمرا اگه زنده میموندم با وحشت گفتم
 من من
تیر محکمی ک سرم کشید آخی از درد گفتم و چشمهام سیاهی رفت با شنیدن صدا هایی کنار گوشم هوشیار شدم چشمهام رو باز کردم اولین کسی رو ک دیدم خاتون و ترگل بودند تا خواستم نیم خیز بشم صدای ناله ام بلند شد با شنیدن صدام ترگل
سریع به سمتم اومد و با نگرانی گفت
خوبی؟
با درد نلایدم
تموم بدنم درد میکنه نمیتونم تکون بخورم
صدای خاتون بلند شد
استراحت کن نمیخواد بلند بشی اصلا  حالت خوب نیست
بعد از گفتن این حرفش رو کرد سمت ترگل و گفت
تو مواظبش باش من میرم میگم براش سوپ بیارن
بعد از رفتن خاتون داشتم به مخم فشار میاوردم ک با یاد آوری اتفاقاتی ک افتاده بود و آخرین لحظه ک ارباب رو دیده بودم رنگ از صورتم پرید حالا باید چیکار میکردم
ارباب حتما خیلی ازم عصبی میشد با ترس گقتم
ارباب
نترس ارباب کاری بهت نداره
میدونستم داره دروغ میگه فقط برای دلداری از من داشت اینجوری حرف میزد کاش قلم پاهام خورد میشد و از خونه بیرون نمیرفتم با باز شدن در اتاق و نمایان شدن قامت ارباب تو در رنگ از صورتم پرید با دیدن صورت بی روح و ترسونم پوزخندی
روی لبهاش نشست بدون اینکه حتی چشم ازم بردارم گفت
ترگل برو بیرون
صدای لرزون ترگل بلند شد
چشم ارباب
با التماس به ترگل خیره شده بودم تا از اتاق بیرون نره اما این یه چیز غیر ممکن بود همه تو این عمارت بشدت از ارباب حساب میبردن سعی کردم خودم و نبازم همچنان با چشمهای پر از ترس بهش خیره شده بودم ک خم شد روی صورتم و با صدای خشک و بمی گفت
ک میخواستی فرار کنی آره اونم از دست من
لبام باز و بسته شد ک حرفی بزنم اما هیچ چیزی به ذهنم نرسید فقط با وحشت و ترس بهش خیره شده بودم ک پوزخندی به چهره ی ترسیده ام زد و با لحن ترسناکی گفت
خیلی تنبیه بدی برات در نظر گرفتم تا هیچوقت یادت نره دور زدن من چه عواقب  بدی میتونه داشته باشه
با باز شدن در اتاق و اومدن خاتون ارباب صاف ایستاد ک صدای خاتون بلند شد
سلام ارباب
ارباب بدون اینکه جوابش رو بده با صدای سردی گفت
کارت تموم شد بیا اتاقم خاتون
چشم ارباب
با بیرون رفتن ارباب خاتون با سینی ک تو دستش بود به سمتم اومد و گفت؛
بلند شو باید اینارو بخوری
نمیتونم
با شنیدن این حرفم اخمی کرد و گفت
نمیخورم نداریم زود باش بلند شو
کلافه به سختی بلند شدم و روی تخت نشستم و سوپی ک آورده بود رو خوردم ک اشتهام باز شد و تند تند شروع کردم به خوردن صدای خاتون بلند شد
خوبه اشتها نداشتی
بدون توجه به حرفش سوپ رو کامل خوردم و آب رو بعدش خوردم و گفتم
ممنون خاتون
بدون اینکه چیزی بگه سینی رو برداشت و بلند شد قبل از اینکه از اتاق خارج بشه
گفت
قرص هات رو دو ساعت دیگه میارم باید بخوری الان هم استراحت کن
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون سرم رو گذاشتم روی بالشت ک یاد حرف ارباب افتادم یعنی میخواست باهام چیکار کنه چند روز از اتفاق اون شب گذشته بود و حالا دیگه مثل روزی قبل مشغول کار داخل عمارت شده بودم انقدر ترس تو وجودم بود بخاطر اون شب ک دیگه حاضر نبودم حتی به فرار فکر کنم یعنی اصلا  جرئتش رو نداشتم ، ارباب رو اصلا  ندیده بودم این چند روز و بابت این موضوع خیلی خداروشکر میکردم چون میدونستم ارباب تنبیه خیلی بدی برام در نظر گرفته
روی مبل نشسته بودم و ریلکس داشتم سیب میخوردم و به این بازیگرایی ک تو سریال بودن فحش میدادم ک صدای نازک و جیغی کنار گوشم بلند شدوای این دیگه کیه اینجا لم داده بیشتر شبیه گدا هاست ک با شنیدن این حرف ایستادم به دختر جوون و شیک پوشی ک ایستاده بود خیره شدم صورت آرایش کرده لبهای درشت و قلوه ای ک بینی عملی و صورت ک درکل از نظر من بیشتر شبیه میمون بود
چیه خوشگل ندیدی؟
با شنیدن صداش پوزخندی زدم و گفتم
خوشگل ک چرا زیاد دیدم اما میمون ندیدم
با عصبانیت داد زد
چی
دستم رو روی گوشم گذاشتم و گفتم
داد نزن با اون صدات نکنه فکر کردی صدات خیلی خوشگله راه به راه جیغ میزنی؟
با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد انگشتش رو به سمتم گرفت و گفت
تو چجوری جرئت میکنی با من اینجوری حرف بزنی
در حالی  ک به سیب داخل دستم گاز میزدم شونه ای بالا انداختم و گفتم
جرئت نمیخواد ک من با تو هر جوری دلم بخواد حرف میزنم تو ک ارباب نیستی
بتونی بهم زور بگی ازت بترسم
تا خواست حرفی بزنه صدای خشدار و خشک ارباب اومد
اینجا چخبره؟
دختره با شنیدن صدای ارباب به سمتش پرواز کرد و بغلش کرد چشمهام گرد شد این چرا رفت تو بغل ارباب مگه چیکاره اش بود هنوز بهت زده بهشون خیره شده بودم ک صدای پر از ناز و عشوه ی اون دختره بلند شد
کیان این دختره ی کلفت بهم بی احترامی کرد
ارباب نگاه سردش رو بهم دوخت ک از ترس آب دهنم رو با سر و صدا قورت دادم فاتحه ام رو دیگه باید میخوندم کارم تموم بود از این به بعد ارباب ازم نمیگذشت اینبار معلوم بود این دختر یا فامیلش یا هم معشوقه اش شاید هم نامزدش
ارباب با صدای خشداری گفت
خاتون
خاتون به سمتش رفت و گفت
بله ارباب؟
این دختره رو برای امشب آماده کن بفرست اتاقم
چشم
و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت چشمهام گرد شد یعنی چی دختره رو آماده کنه نکنه نکنه وای نه با رفتن خاتون و اون دختره من هنوز خشک شده سر جام ایستاده بودم ک صدای ترگل از پشت سرم بلند شد
به چی خیره شدی؟

 

از امروز پارت گذاری رمان ارباب هوس باز

روزانه 1 پارت بلند در قسمت رمان انلاین

هشدار:مطالعه این رمان برای افراد زیر 18 سال به هیچ عنوان توصیه نمیشود

برای مطالعه هر پارت روی ان کلیک نمایید:

پارت 01       پارت02   پارت 03

پارت04     پارت 05    پارت 06

هشدار:مطالعه این رمان برای افراد زیر 19 سال به هیچ عنوان توصیه نمیشود

زمان تقریبی مطالعه این مطلب 17 دقیقه

تموم بدنم بخاطر کتک هایی ک دیشب خورده بودم کوفته و زخمی بود بخاطر اینکه نتونسته بودم تن فروشی کنم و از دخترانگیم بگذرم و پولی ک میخواست رو براش ببرم تا میتونست کتکم زد از این مرد ک اسم پدر رو یدک میکشید متنفر بودم از پدری ک برام اصلا  پدر نبود صدای منفورش بلند شد
- کدوم گوری هستی دختری سلیطه ی پتیاره پاشو برو دنبال کارت
لباس هام رو عوض کردم و قفل در و باز کردم همیشه قفل میکردم چون به آدم معتاد اعتمادی نبود و بعید نبود از سر نئشگی به دختر خودش تجاوز کنه اونم همچین پدری ک بخاطر پول مواد دیشب میخواست فاحشه بشم تا براش پول دربیارم از اتاق بیرون رفتم نگاهی بهش انداختم ک مثل همیشه پای منقل و بساطش بود و داشت خودش رو میساخت به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال درب و داغون رو باز کردم هیچی برای خوردن نبود دلم ضعف میکرد و همه ی پولام رو دیروز بابام ازم گرفته بود
نمیتونستم چیزی بخرم و شکمم رو سیر کنم آهی کشیدم و از خونه خارج شدم کاش میتونستم برم از این خونه برای همیشه یه جای دور و بهتر اما اصلا  این کار شدنی نبود در کوچه رو باز کردم که با دیدن آدمای جلوی در خشکم زد لرز بدی به جونم افتاد یاد روزی افتادم ک بابام میخواست من رو همخواب دوستای معتادش کنه با دیدن پسر روبروم تموم صحنه های اون شب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد اما این مرد کجا و اون مرد معتاد کجا کت و شلوار شیکی ک تنش بود هیکل ورزشکارانه اش و موهای بور و چشمهای آبیش بوی عطر تلخ و مردونه اش ک آدم رو مست میکرد برای یه لحظه تعجب کردم همچین آدمایی مگه بابام میتونن چیکار داشته باشند دو نفر دیگه همراه مرد ایستاده بودند ک مثل خودش اندام ورزیده و قد بلندی داشتن کت و شلوار مشکی جفت تنشون بود و عینک ک روی چشمهاشون بود انگار بادیگارد بودند
- اینجا خونه ی کیان ملک ؟
با شنیدن صدای یکی از اون پسرا جوابشون رو سر سری دادم
- آره
و سریع از اونجا خارج شدم لنگ لنگان راه میرفتم ک یادم اومد وسایل دست فروشی رو داخل خونه جا گذاشتم کلافه به سمت خونه برگشتم سر کوچه ک رسیدم نگاهم به همون ماشین مدل بالایی ک حتی اسمش رو نمیدونستم افتاد ک هنوز جلوی در پارک بود بیخیال سری تکون دادم و به سمت خونه رفتم داخل ک شدم صدای داد و بیداد داشت میومد صدای پر از درد بابام داخل گوشم پیچید
- آقا غلط کردم تو رو خدا بسه
صدای عربده ی مرد بلند شد
- ببند دهنت و انقدر بزنید صدای سگ بده
و صدای مشت و لگد هاشون شنیده میشد از ترس رنگ از صورتم پرید معلوم نیست چیکار کرده بود اینبار برای یه لحظه ناراحت شدم خواستم برم جلوشون رو بگیرم که یاد چند هفته قبل افتادم ک میخواست من و زیر خواب دوستاش بکنه و با مشت و لگد به جونم افتاده بود دستام مشت شد از عصبانیت بدرک بزار بمیره مرتیکه ی معتاد از دستش راحت بشم داخل خونه شدم و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به بابام بندازم به سمت اتاقم رفتم وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم داخل سالن ک شدم ایستادم نگاهم به اون دونفر افتاد ک داشتن بابام رو کتک میزدن با لذت بهشون خیره شده بودم ک بالاخره
دست از زدن برداشتنئنگاه صدای ناله های کش دار بابا رو اعصابم بود پسره بخاطر بوی تریاک و بوی الکی چینی به بینیش انداخت ک خنده ام گرفت من عادت داشتم و این صدای بم و خشکی از پشت سرم ک من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد چه نسبتی باهاش داری؟
ابرویی بالا انداختم و بیخیال گفتم
- دخترشم
نگاه مرموز و هیزش رو بهم دوخت ک احساس بدی بهم دست داد خواستم از کنارش برم ک دستش روی بازوم قرار گرفت با عصبانیت و ترس گفتم
- داری چه غلطی میکنی؟
با عصبانیت گفت
- ببند دهنت و
صدای خمار بابا اومد
- با دخترم چیکار داری
با شنیدن این حرفش ابروهام پرید بالا نه بابا نمردیم و غیرت اینکه مرد به اصطلاح پدر رو دیدیم
پسره پوزخندی زد و گفت
- تو ک نمیتونی طلب من رو بدی میخوام به جای طلبم
سکوت کرد نگاهی بهم انداخت و ادامه داد
- دخترت رو میبرم
چند دقیقه تو بهت حرفش بودم و حتی قدرت اینکه حرفی رو بزنم هم نداشتم صدای خمار و کشیده ی بابا بلند شد
- آقا من چیزی ندارم وضع زندگیم و هم ک میبینبن از دار دنیا همین دختر رو دارم
- کنیزیتون رو هم میکنه به جای بدهیم برش دارین
با شنیدن این حرفش خشکم زد فقط سکوت بود و سکوت همه مثل من مات شده بودند سنگینی نگاه بادیگاردها رو هم میتونستم حس کنم بغض گلوم و گرفت مرتیکه ی حرومزاده چه راحت داشت مثل همیشه ناموسش رو میفروخت چشمهام لبالب پر از اشک شده بود دستهام شروع کرده بودن به لرزیدن خدایا چی داشتم میشنیدم نگاهم به صورت خونی و کثیفش انداخت خشم همه وجودم رو پر کرد با عصبانیت لب زدم
- حیوون پست
مرد ک تا حالا فقط شاهد واکنش و حرف های من و بابام بود چرخی دورم زد و نگاه خریدارانه ای به سر تا پام کرد لبخند ترسناکی زد و با صدای خشدار و بمی گفت
- هر چند اندازه ی بدهی بابات با ارزش نیستی اما از هیچی بهتری
یکبار حس کردم بدنم سست شد دستم رو به دیوار گرفتم تا نیفتم صدای حال به هم زن بابام بلند شد
- آقا خیلی خوبه همه کاری میتونه بکنهخدمتکار خوبی میشه
حاله ای از اشک جلوی چشمام رو گرفت خدایا چیکار کنم حالا فروخته شده بودم به این آقا با پشت دست اشکام رو کنار زدم و با صدای گرفته ای گفتم
- چجوری میتونی دخترت رو به جای بدهیت بدی کثافط؟
بدون اینکه چیزی بگه به زمین خیره شده بود صدای خشن مرد بلند شد
- بسه دیگه این فیلم درام
با عصبانیت به چشمهای مشکی رنگ ترسناکش خیره شدم ک ادامه داد
- من به جای بدهیم دخترت رو میبرم اما نه به عنوان خدمتکار به عنوان یکی از اون دخترایی ک هر شب تو تختم آماده میشن
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم برای لحظه ای ایستاد چی داشت میگفت میخواست من رو یه هرزه کنه تا هر شب زیرخوابش بشم من نمیتونستم اشکام روی صورتم جاری شدند و با التماس گفتم
- به من چیکار دارید من ک باهاتون کاری ندارم مگه ازش پول نمیخواید برید از خودش بگیرید
اومدم از خونه سریع برم بیرون ک بازوم رو از پشت گرفت و محکم کشید ک آخی از درد گفتم من رو به سمت خودش برگردوند ک با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و نلای دم
- تو رو خدا ولم کن
با چشمهای سرد و بی روحش به چشمهام خیره شد و با لحن ترسناکی ک تموم بدنم رو به لرزه مینداخت زمزمه کرد
حق فرار نداری کوچولو تا حالا هیچکس نتونسته از دست من فرار کنه از این به بعد من ارباب توام و تو هم برده ی منی
با ترس بریده بریده گفتم
- ت تو چی داری ممیگی؟
پوزخندی زد و محکم هلم داد ک چون انتظار این کار رو ازش نداشتم پرت شدم روی زمین و صدای آخم بلند شد
- با تحقیر نگاهی بهم انداخت و با صدای یخ زده اش گفت
- زود باشید این دختر رو بیارید تو ماشین
بادیگارداش به سمتم اومدند و بلندم کردند تموم تلاشم برای رهایی از دستاشون بی فایده بود بابا سر حال بشکن میزد و خودش رو تکون میداد دلم به حال خودم سوخت بخاطر داشتن همچین پدر بی غیرت و بیناموسی ک حتی دخترش براش مهم نبود و اون رو به جای بدهیش فروخته بود
- بالاخره به یه دردی خوردی دختر جون
با تنفر نگاهی بهش انداختم در حالی  ک تو دستای اون دو نفر کشیده میشدم از اتاق بیرون اومدم اون دو نفر من و پرت کردن داخل ماشین کنار اون آقاو خودشون جلوی نشستن ماشین حرکت کرد از گریه به هق هق افتاده بودم صدای عصبیش بلند شد
- ببر صدات و دختره ی هرزه تا زنده به گورت نکردم
با عصبانیت و صدایی ک از گریه خشدار شده بود داد زدم
- هرزه عمته مرتیکه ی پفیوز
با تو دهنی محکمی ک بهم زد ساکت شدم طعم شوری خون رو داخل دهنم احساس میکردم
پوزخندی زد و با صدای بمی گفت
- زبونت کو بلبل خانوم
فکر میکرد ازش ترسیدم نمیدونست من تو زندگیم از هیچ احدی نمیترسم جز خدا انقدر کتک خورده بودم تحقیر شده بودم ک حد نداشت واقعا فک میکرد میتونست با این کاراش من و اذیت کنه تمام تنفرم رو داخل چشمهام ریختم و به چشمهای سیاه
رنگش خیره شدم و غریدم
- برو به جهنم عوضی
با خونسردی تمام بهم خیره شده بود تو یه آن سیگارش رو روی دستم خاموش کرد ک از درد و سوزش جیغ بلندی کشیدم ک با لحن ترسناک و مرموزی گفت
- جهنم واقعی رو از امروز نشونت میدم
با اینکه ترسیده بودم اما سعی کردم اصلا  به روی خودم نیارم نگاهم و ازش گرفتم و به بیرون دوختم ناخوداگاه دستم رو روی سوختگی دستم گذاشتم و زیر لب غر زدم
- پسره ی وحشی
این تازه اولش بود انگار باید یه مدت باهاش سر میکردم خدا خودت بهم کمک کن سری تکون دادم تو حال خودم بودم ک ماشین تکونی خورد و ایستاددر عمارت بزرگی باز شد و ماشین داخل عمارت حرکت کرد یه حیاط بزرگ و طویل ک وسطش به عرض عبور خودرو سنگ فرش شده بود و دوطرف کنارش پر از گل و گیاه و درخت بود مثل یه باغ بزرگ میوه ماشین جلوی در ورودی عمارت ایستاد هر لحظه بیشتر ضعف میکردم و چشمهام جایی رو نمیدید وقتی به خودم اومدم درکنارم باز شد و دستی دور بازوم پیچید و من رو از ماشین بیرون کشید سرم خیلی گیج میرفت شاید بخاطر احساس ترسی بود ک داشتم اون آقا ک حتی اسمش رو نمیدونستم اومد روبروم ایستاد و با چشمهای سرد و بی روحش بهم خیره شد و صدایی سرد تر از چشمهاش گفت
- از امروز من ارباب توام
با شنیدن این حرفش لبخند حرص دراری زدم و گفتم فکر کردی دوران عهد بوق ک تو اربابی و من رعیت ک تو هر غلطی دلت خواست  بکنی و من خفه خون بگیرم ک بخوای باهام عین عروسک رفتار کنی آره؟
- زبونت خیلی درازه مواظب باش سرت و به باد نده
تو نمیخواد بفکر زبون من باشی ک درازه مرتیکه ی هوس باز کثافط ازت متنفرم
با شنیدن این حرفم بازم مثل همیشه اصلا  عصبانی نشد خم شد روی صورتم و با صدای خشن و سردی گفت
- به جهنم خوش اومدی
با شنیدن این حرفش تموم تنم به لرزه افتاد از وحشت با پاش ضربه ی محکمی به سرم زد ک چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق با آب سردی ک تو صورتم پاشیده شد ناله ای از درد کردم و چشمهام رو باز کردم نمیتونستم جایی رو ببینم دیدم تاریک شده بود چند بار پلک زدم تا دید واضح شد یکی از بادیگارد های آقا با یه پارچ آب روبروم ایستاده بود با تاسف و کمی ترحم ک تو چشمهاش دیده میشد بهم خیره شده بود سری تکون دادم و خواستم بلند بشم ک بدنم از درد کتک هایی ک خورده بودم تیر کشید و جیغی شیدم بادیگارد با نگرانی عجیبی روبروم نشست و نگرانی گفت
- خیلی درد داری؟
از شدت درد اشک تو چشمهام جمع شده بود به بخت خودم لعنت فرستادم با صدای گرفته ای گفتم
- آره
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت
- صبر کن الان میرم یه مسکن برات میارم دیگه هیچ وقت جلوی ارباب حرف نزن و حاضر جوابی نکن ک اصلا  عاقبت خوبی نداره فهمیدی مثل همیشه با اینکه از درد داشتم جون میدادم با لجبازی گفتم
- من با اون پیرمرد خرفت کاری نداشتم ک
اخمی کرد ک با حرص گفتم
- دروغ ک نمیگم خوب
بادیگاردآخرش این زبون درازت سرت رو به باد میده
فعلا ک این درد داره من و از پا درمیاره وایستا الان میام
بعد از گفتن این حرف از اتاق رفت بیرون منم شروع کردم به فحش دادن ارباب ک صدای باز شدن در اتاق اومد و بوی عطر تلخی تو اتاق پیچید سرم رو بلند کردم ک با دیدن ارباب حس کردم روح از تنم خارج شد مرتیکه ی روان پریش حتی اومدنش هم مثل آدمیزاد نیست دست و پام رو روی تخت جمع کردم ک صدای قدم هاش اومد داشت بهم نزدیک میشد مرتیکه ی روانی انگار از اعضای ساواک بود قدم هاش ک نزدیک تر میشد قلبم داشت میومد تو دهنم دیگه از بوی عطر تلخ این مرد هم میترسیدم چه برسه به بقیه چیزاش سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم یه تیشرت سیاه جذب تنش بود ک اندامش رو کاملا به نمایش گذاشته بود با یه شلوار جذب مشکی دستاش تو جیباش بود و نگاهی بهم انداخت یه قدم به سمتم اومد ک روی تخت خودم و عقب کشیدم از درد صورتم جمع شد نگاهی به سر تا پام انداخت با دیدن ضعفم چشمهاش برقی زد ک عجیب آدم رو میترسوند با دیدن ترسم پوزخندی زد و گفت
- از امروز تو خدمتکار این خونه ای فهمیدی
ساکت بهش خیره شده بودم ک ادامه داد
از امروز هر شب وظیفه ات تمیز کردن خونه و پخت پز البته شب ها هم باید اربابت از تمکین کنی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد این چی داشت میگفت یعنی من باید از دخترانگیم میگذشتم و زیرخواب این میشدم مگه من هرزه بودم
با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم
- چی داری میگی تو مگه من هرزه ام ک زیرخواب تو بشم
با خونسردی تمام بهم خیره شد و گفت
- بابتت پول دادم وظیفه داری هر شب من و تمکین کنی
من وظیفه ای در قبلا تو ندارم مرتیکه ی هوس باز درضمن از اون مرتیکه ی معتاد  پول طلب داری برو از خودش بگیر به من هیچ ربطی نداره
ارباب تو رو به عنوان طلبم داده دیگه عروسک کوچولو
با خشم غریدم
- عروسک ننته مرتیکه ی
با سیلی محکمی ک کوبید تو صورتم ساکت شدم خون داخل دهنم رو تف کردم روی تخت و با عصبانیت گفتم
- تو اصلا  مرد نیستی جز کتک زدن هیچی از مردونگی سرت نمیشه فقط بفکر پایین تنتی مرتیکه ی اشغال
با خشم بهم نگاه کرد و گفت
- دهنت و ببند تا ندادم همخواب سگام بشی دختره ی احمق
نمیخوام ساکت بشم هر گهی میخوای بخور تهش مرگه دیگه میمیرم از دست توی کثافط راحت میشم
با شنیدن این حرفم چشمش برقی زد ک ازش ترسیدم اما اصلا  به روی خودم نیاوردم مرگ یه بار شیون هم یه بار
خم شد روی صورتم و با صدای خماری کشیده گفت
- تو هیچوقت از دست من خلاص نمیشی خوشگلم تا آخر عمرت اسیر دست منی
با شنیدن حرفش لرزی به تنم افتاد ک اون با دیدن ترسم پوزخندی زد و رفت بیرون
مرتیکه ی روان پریش معلوم نبود میخواست با من چیکار کنه بشدت ازش میترسیدم اون مرد اصلا  تعادل روانی نداشت معلوم نبود میخواد چیکار کنه اصلا  چند روز گذشته بود اصلا  خبری ک تو این عمارت لعنتی بودم یه پیرزن بدجنس هم
گذاشته بود کنارم با چند تا دختر ک تا میتونستند ازم کار میکشیدند شیطونه میگفت همرو بگیرم تا میتونم کتک بزنم اما نمیشد
هی دختر جون؟
با شنیدن صدای اون پیرزن خبیث سرم رو بلند کردم و با حرص گفتم
- من اسم دارم اسمم ترمه است دقت کن ترمه
مثل اون ارباب وحشیش پوزخندی زد و گفت
- ببر صدات و دختره ی سلیطه ارباب تو اتاق منتظرته زود باش برو
با حرص به سمت اتاق اون ارباب هوس باز حرکت کردم انگار قرن چندم بود ک بهش میگفتن ارباب انگار ما هم رعیت این بودیم زیر لب داشتم غر میزدم ک محکم خوردم به کسی آخی از درد گفتم و با حرص غریدم
-خدا لعنتت کنه مگه کوری
صدای مردونه ای اومد
- خانوم کوچولو تو چلو چشمهات رو نگاه نکردی خوردی به من
چشمهام رو باز کردم و خواستم چند تا فحش بارش کنم ک با دیدن پسر روبروم حرف تو دهنم ماسید از سر تا پاش نگاهی انداختم و بی اختیار سوتی کشیدم و گفتم
- عجب جیگری
با شنیدن صدای خنده اش انگار تازه به خودم اومدم محکم کوبیدم روی دهنم و بدون اینکه سوتی دیگه ای بدم به سمت اتاق سیاوش رفتم خاک تو سرم این چه حرفی بود من زدم حالا شانس آوردم اون ارباب نبود با اون اخلاق گندش صد درصد میداد امشب خوراگ سگ هاش بشم تقه ای زدم ک صداش بلند شد
- بیا تو
در رو باز کردم و با صدای آرومی خانومانه گفتم
ارباب کاری داشتید با من؟
پوزخندی زد و گفت
- میبینم ک مودب شدی گربه وحشی
خواستم بگم گربه وحشی عمته اما ترسیدم باز مثل اون دفعه تنبیه بشم فقط با حرص بهش خیره شدم
باز صداش بلند شد
- چیه زبونت رو گربه خورده؟
نه مثل اینکه این نمیخواست ساکت بشه تا من یه چیزی بارش کنم با خونسردی گفتم
- آره سگ زبونم رو خورده
با شنیدن حرفم فک میکردم عصبی بشه اما برعکس تصورم لبخندی زد و به سمتم اومد نگاهی به صورتم انداخت و با صدای بمش گفت
- پس سگ زبونت رو خورده
ساکت بهش خیره شده بودم ک با کاری ک کرد انگار بهم شک وارد شد با چشمهای گرد شده به چشمهای بسته شده اش خیره شده بودم خشن داشت لبهام رو میبوسید با گازی ک از لبم گرفت تازه به خودم اومدم محکم هولش دادم ک میلیمتری کنار نرفت هر چی تقلا کردم فایده نداشت وقتی دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد و زبونش رو روی لبهام کشید با صدای گرفته ای گفتم
- وحشی
پوزخندی زد و گفت
این تنبیه امروزت برا زبون درازیت بودحالا برو بیرون چشم غره ای بهش رفتم و از اتاقش رفتم بیرون مرتیکه ی روانی هوس باز من و برده بود اتاقش تا لبهام رو ببوسه از چندش صورتم جمع شد دستم رو محکم چند بار روی لبم کشیدم آخه این لب گرفتن دیگه چه صیغه ای بود ک مد کرده بودنش تا حالا حتی دوست پسر هم نداشتم ک بخواد من رو ببوسه اما این مردک هوس باز
- چته داری غر میزنی؟
با شنیدن صدای ترگل یکی از خدمتکار هایی ک باهاش جور شده بودم تو این مدت با ناله بهش نگاه کردم ک گفت
- چته
- بمیر نمیتونی یکم مهربون باشی؟
-دنه
- جون به جونتون کنن به اون ارباب روان پریشتون رفتید
تا خواست چیزی بگه صدای اون پیرزن بدجنس بلند شد
- هی شما دوتا گمشید برید سر کارتون
از شدت خستگی دیگه واقعا نایی برام نمونده بود از بس ازم تو روز کار میکشید اون پیرزن بدجنس روی تشک کهنه ای ک بهم داده بودند خوابیدم طولی نکشید ک چشمهام گرم شد و خوابم برد
روز ها میگذشت و هر روز بدتر از روز قبل شده بودم پوست و استخون از بس ازم کار میکشید اون مرتیکه ی هوس باز ارباب عوضی این مدت رو رفته بود سفر کاری و اصلا  داخل عمارت نبود ترگل بهم گفته بود ک ارباب با دختر خاله اش نامزد کرده و خیلی پولدار البته ک معلوم نبود اون پول رو از کجا میاره مادرش خواهراش تو خارج زندگی میکنند خواهرش یکیشون ازدواج کرده بود و دوتای دیگه مشغول درس خوندن کار کردن بودند فقط درکش نمیکردم وقتی نامزد داشت چرا من رو آورده بود اینجا آخه اولا خیلی میترسیدم ک واقعا بهم دست درازی کنه اما وقتی دیدم از اون لحاظ بهم کاری نداره
خیلی خوشحال شدم
- ترمه
با شنیدن صدای داد اون پیرزن ک مثل همیشه خونه رو روی سرش انداخته بود با حرص از پله ها پایین رفتم ک مثل خودش داد زدم
- بله
وقتی پایین رسیدم با دیدنم اخمی کرد و گفت
صدات رو چرا انداختی بالا سرت فکر کردی اینجا خونه ی باباته؟
پوزخندی زدم و گفتم
خونه ی بابای من نه اما فکر کنم خونه ی بابای شماست اخه شما هم داشتید   هنجرتون رو پاره میکردید با شنیدن این حرفم صورتش از شدت حرص و عصبانیت کبود شد و با صدای عصبی گفت
گمشو برو حیاط رو طی بکش
با شنیدن این حرفش وا رفتم عجب غلطی کردم باهاش دهن به دهن گذاشتم آخه تو این هوای سرد من چجوری برم حیاط رو تمیز کنم سعی کردم خودم رو بزنم به مظلومیت شاید دلش به بسوزه چشمهام رو مظلوم کردم و خواستم دهن باز کنم ک وسط حرفم پرید و گفت
نمیخواد برا من مظلوم نمایی دربیاری زود باش