شهر رمان

بهترین رمان ها را از شهر رمان رایگان دانلود کنید شهر رمان بهترین کتابخانه مجازی با برترین رمان های عاشقانه،ترسناک،پلیسی،طنز،کلکلی و غیره میباشد

شهر رمان

بهترین رمان ها را از شهر رمان رایگان دانلود کنید شهر رمان بهترین کتابخانه مجازی با برترین رمان های عاشقانه،ترسناک،پلیسی،طنز،کلکلی و غیره میباشد

شهر رمان
شهر کتاب مرکز دانلود رایگان رمان های عاشقانه ، ترسناک ، طنز ایرانی و خارجی
رمان برای اندروید
رمان برای ایفون
رمان با فرمت پی دی اف
بایگانی

۲ مطلب با موضوع «رمان و کتاب :: رمان انلاین» ثبت شده است

مشخصات کتاب

نام کتاب:خوکای احساسی

نویسنده: زهرا و یلدا

  ژانر: ترسناک-هیجانی

فرمت: JAR-PDF-APK-EPUB

 

#پار4

#ارباب_هوس_باز

مدت تقریبی مطالعه30 دقیقه

اینا خیلی برا من گشاده            

با بیخیالی  همینجور که پلیورشو تن میکرد گفت

میگم بیارن دیگه

کی بیرونه؟

مامانمو خواهرمو خانم بزرگ

خانم بزرگ مادر بزرگته؟

اره مادربزرگ پدریم من با اون بزرگ شدم

سری تکون دادم و کنارش وارد سالن شدم فقط خانم بزرگ تو سالن بود

اروم سلام کردم خانم بزرگ با سروسنگینی جوابمو داد و رو به کیان گفت

منتظرم توضیح بدی کیان

چیو خانم بزرگ همسرمه

چرا منو از این اتفاق خبر دار نکردی پس رها چی؟

رها الان تو دوبی داره با دوست پسرش وقت میگذرونه

یعنی چه این چه بی ابروییه؟

به عروس منتخبتون بگید

این دخترپدر معتادش میخواست بدبختش کنه که تو باهاش ازدواج کردی

بعله من ازدواج کردم و بهش علاقه دارم

حیف که قبولت دارم کیان اگر نه

کم مونده بود اشکم دربیاد این وسط فقط داشتم تحقیر میشدم

با چشمای پر از اشک به زمین زل زده بودم و مدام بغضمو فرو میدادم

کیان بهم نگاه کرد سرمو پایین انداختم تا اشکامو نبینه

چرا سرت پایینه ترمه؟

هیهیچی

داری گریه میکنی

نه خوبم کیان گ گرسنمه

ششش مگه نگفتم هیچ وقت گریه نکن؟

نمیکنم من

دستشو زیر چونم برد و گفت

سری بعدی انقدرخوب برخورد نمیکنم

الانم اشکاتو پاک کن بریم شام بخوریم

اشکامو به ارومی پاک کردم و بدونه نگاه به خانم بزرگ از جام پاشدم

ضعف و گرسنگی باعث شد پام لغ بخوره و سرمم درد بگیره

کیان که این حالمو که دید از پشت گرفتم و گفت

چی شدی؟

هیچی سرم گیج رفت

ا دارم بابا میشم؟

چپ چپ نگاهش کردم و در حالی  که ازش جدا میشدم گفتم

اره اونم دوقلو

کیان: زبونت درازه ها

-کو نه کوتاهه

زبونمو بیرون اووردم و با شیطنت جلوش نشون دادم

هی هی شیطونی نکن میکنم زبونتو ها

چشمام درشت شد این روی کیانو ندیده بودم لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین انداختم

خوب حالا خجالت نمیخواد بکشی بیا غذا بخور بچم مردم از گرسنگی

خنده ی ریزی کردم و باهم پشت میز نشستیم

با ولع به لوبیا پلو رو بروم زل زدم وای چقدر غذا نمیدونستم از کدوم بخورم

ولی بی معطلی برا خودم برنج کشیدم و مشغول خوردن شدم

آروم چته؟

خیلی گرسنمه خوب

فرارنمیکنه اروم بخور

باشه باشه لباسامم بگو بیارن

از این همه عجولیم خندش گرفته بود سری تکون داد و مشغول خوردن شد

لباسهام که رسید به تیپ پوشیده و خوب زدم و همراه مادر کیان داخل نشیمن رفتیم

عزیزم چایی میخوری؟

بعله مرسی

میگم بیان اینجا باهم بخوریم بشینیم یکم صحبت کنیم

خیلیم خوب دست شما درد نکنه

میدونی کیان کجا رفت؟

نه راستش منم متعجب شدم ولی فکر کنم کار مهمی داشت

لعنت به مهران کثافت

مامان من متوجه نشدم مهران کیه؟

 همون پسری که پدرت تورو بهش فروخته خیلی آدم پستیه

پدرش دشمن پدر کیان بود و قبل این ماجراها خودشم با کیان دشمنی دیرینه داشت

آخه سر چی؟

کیان شرکت واردات صادرات داره که از پدر و پدربزرگش براش به یادگار مونده

دشمنی این مهران که میگید سر چیه؟

رغیب سرسخت شرکت ما شرکت اوناس اما با فرق این که اونها به خاطر قاچاق مدام

جریمه میشن و اعتبارشون رو از دست میدن و لی کیان با سیاست تره

من میترسم مامان راستش خیلی وحشت ناکه

نه گلم نترس تو تا وقتی کیان هست از هیچی نترس ولی از من به تو نصیحت دل  کیانو ببر

دلشو چرا؟

ببین کیان به تو بی میل نیست ولی تو هم باید یه تکونی بخوری اینجوری نمیشه

سعی کن براش دلبری کنی

راستش من اصلا  بلد نیستم آخه دلبری چیه؟ چجوری؟

من یادت میدم اما توهم باید بپذیری نباید از زیرش در بری

اخه خجالت میکشم

خجالت نداره گلم از همین امشب شروع کن وقتی که میاد سعی کن بش نزدیک بشی

یه لباس خواب خوشگل از بین لباسهایی که برات آووردن انتخاب کن

به دست آووردن دل کیان لازمه برات عزیزم چون تو دیگه همسرشی و همیشه باید کنارش باشی

اینطوری همیشه روی خوششو میبینی جای این که خشمو ناراحتیشو ببینی

من پسرمو میشناسم میدونم اخلاق بد زیاد داره ولی رام شدنشم برای تو که زنشی کاری نداره

تو فکر فرو رفتم حرفای مادر کیان کاملا درست بود ولی من یکم ترس داشتم

اگه بعدش ولم کنه چی بدبخت بشم چی؟

نه اما بالا تر سیاهی رنگی نبود تصمیم گرفتم به حرف مامانش گوش کنم

نزدیک دوازده شب بود ولی هنوز کیان نیومده بود لباسامو عوض کردم

یه لباس خواب سیاه رنگ که با پوشتم تضاد فوق العاده ای داشت تنم کردم زیاد دست به آرایشم خوب نبود ولی باید به خودم میرسیدم توی آرایش خواهرش یکم کمکم کرد و روی لبهام رژلب قرمز کشید

لاک مشکی تیپ و چهره ی دلبرانمو تکمیل کرد توی آینه به خودم لبخند زدم

تا اومدم روی تخت بشینم صدای پاش از پشت در اومد

پیشدستی کردم و درو براش باز کردم با دیدنم شدید شوکه شد

با چشمای درشت اسممو زیر لب تکرار کرد و منم دلبرانه لبخند زدم

کتشو از دستش گرفتم و روی نوک انگشتام ایستادم گونشو نرم و با ناز بوسیدم و با صدای پر از ناز گفتم

خسته نباشی عزیزم

لباساشو یه گوشه ای گذاشتم و دستشو کشیدن روی تخت نشوندمش و خودمم روی پاش نشستم

 با چشای خمار بش زل زدم میخواستم دیونش کنم

هی نگاهمو از لب و چشماش تغییر میدادم

دستامو دور گردنش حلقه کردم و نفسهامو توی صورتش فرستادم

چی شده؟ میخوای دیوونم کنی

قهقهه وارخندیدم و با نگاه خیره سکوت کردم

دیگه حس کردم کم آوورد چون نفسهاش تند شد دستشو داخل موهام فرو برد و لبامو بی مکس داخل دهنش برد

اونقدر محکم منو میبوسید که خودمم کم آووردم اما باش همراهی کردم

جامونو تغییر داد منو روی تخت گذاشت و محکم روم خیمه زد

لبانو باز تو دهنش برد و محکم مشغول بوسیدنم شد

یه حس خوبی تووجودم پیچید خودمم همراهیش کردم

دستشو داخل موهام بر فقط صدای نفسهامون بود که حریصانه توی فضا میپیچید دستمو دور گردنش حلقه دادم و سرشو فشاردادم لباسای توی تنش داشت روی مخم میرفت تنشو به عقب هولش دادم و زل زدم به صورتش لبای سرخش چشمای خمارش واقعا دیوانه کننده بود با  اکراه  یکم عقب رفت من هم دست بردم به سمت دکمه های پیرهنش و از تنش در آووردم خودشم کمکم کرد انگار عجله داشت برای یه چیزی

بلوزش و پشت سرش شلوارشو از تنش در آووردم و باز روم خیمه زد

اینبار سرش بین قفسه ی سینم و گردنم بود

مک هایی که میزد باعث شد آه ارومی بکشم و اونو حریص  تر کنم

همینجور که دستش کمرمو نوازش میکرد لباشم مشغول گردن و قفسه ی سینم بودن هردومون توی حس عمیقی بودیم ولی با صدای تلفن کیان حسمون کمرنگ شد

کیان با حرص  به تلفنش نگاه کرد و با حالت بدی تلفنشو جواب داد

زیر لب رو من که روی تخت خوابیده بودم گفت

باید جواب بدم

باشه

سریع لباساشو تنش کرد و از اتاق بیرون رفت

سرمو رو بالشت گذاشتم بدنم از درونو بیرون گر گرفته بود

یکم منتظر موندم ولی کیان نیومد منم واقعا خوابم میومد انقدر بهش فکر کردم و منتظرش موندم که خوابم برد

صبح با حس کوفتگی بیدار شدم دستمو کشیدم جای کیان

نبود

یعتی هنوز نیومده بود؟

با کسلی سر از روی بالشت برداشتم هنوز همون لباس خواب تنم بود ناراحت بودم حالا که من همه جوره خودمو در اختیارش گذاشتم اون اصلا  اهمیت نداد و رفت با سری افتاده دوش گرفتم لباس راحت پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم سر میز صبحانه بی حوصله تر از هر موقع مامان با دیدن حال بدم گفت

چته عزیزم؟

خوبم

پس کیان کجاست؟

دیشب تلفنش زنگ خورد رفت هنوز نیومده

پس یه زنگش بزن مادر

تلفن ندارم من

باشه من زنگ میزنم بهش بت خبر میدم

مرسی

شب از نیمه گذشته بود من هنوز بیدار بودم

حوصلم خیلی سر رفته بود و خوابم نمیبرد

کیان هم نیومده بود مامان گفته بود براش کار پیش اومده

در اتاق که باز شد از روی تخت پریدم خودش بود

با هیجان گفتم

سلام  چقدر دیر اومدی کجا بودی؟

سلام  دنبال درد سرا اومدم دیگه

خسته نباشی

باید حرف بزنیم

باشه من اصلا  خوابم نمیاد

پس من دوش میگیرم میام تا حرف بزنیم

منتظرم

نیم ساعت بعد با موهای خیسی که تو صورتش ریخته جلوم نشسته بود

بگو دیگه استرس گرفتم

تک خنده ی جذابی کرد و با همون لحن جدی و محکمش گفت

دیشب مهرداد یه سری دردسر توی شرکتم انداخته بود

نگاهش کردم وای مهرداد کابوس لعنتی ازش متنفر بودم

خوب؟

آشوب بدی بین کار مندام انداخته بود ولی حلش کردم

من میترسم ازش

اخم کرد و با صدایی که یه نمه بالا تر رفته بود گفت

تو زن منی تو امنیت منی من پشتتم حق نداری از کسی بترسی

نمیخوام اذیتت کنه اخه داره

میون حرفم پرید و با لحن آروم تری که آرامشو بهم برگردوند گفت

نترس منو هیچ کس نمیتونه از پا بندازه من حواسم بهش هست نمیزارم اصلا  کاری بکنه

توهم نگران نباش یه خونه خریدم باهم میریم اونجا میدونم جفتمون اینجا اذیت میشیم

یعنی چی از اینجا بریم بعد مثل خونه قبلی بشه چی؟

نمیشه آمار ریز به ریز باباتو اون مهرداد حرومزادرو دارم

خونه جاش امنه تو یه آپارتمانه که همه آشنا هستن نگهبانم داره

خوشحال شدم نگاه های خانم بزرگ اذیتم میکرد دلم میخواست برم

من میخواستم یه چیزی بگم اما

بگو منتظرم

من حوصلم سسر میره تنها آخه هیچ سر گرمی ندارم

یه دفعه زیر خنده زد و قهقهه وار بهم میخندید تعجب کردم ولی ازش میترسیدم دم نزدم

عاشق این حالتم که میترسی ازم خوبه اصلا  زن باید از شوهرش بترسه

خوب تو منو میترسونی خودت

برا اونم یه فکری کردم من یه دوست خیلی صمیمی دارم علی رضا توی شرکت کنار دستمه خونشون تو اپارتمان ماست تازه عروس دامادن زنش دختر خوبیه

خوشحال شدم با ذوق خندیدمو گفتم

خیلی خب کی میریم؟

عجله نکن بیا سر میز بت میگم

خو گشنم نیست زوری چی بخورم

چه گیری هم داده بود دلم غذا نمیخواست فقط دلم میخواست از این خونه برم

خیله خب منم آماده شم میریم

پس من با مادرت خداحافظی کنم؟

باشه

مامان تو اتاقش بود اونام قرار بود فردا برگردن

مامان جان ما داریم میریم

میرید عزیزم؟ به سلامت خوش باشید مواظب خودت باش

گونشو بوشیدم و گفتم

چشم به امید دیدار مامان جون بازم بیاید

شماهم منتظرتون هستیم

باز گونشو بوسیدم و از اتاقش بیرون رفتم

کیان حاضر بود داشت ساعتشو میبست جداب مثل همیشه

بریم کیان؟

آمادم چیزی نزاشتی اینجا که؟

نه همه چیز امادست کلا یه ساک شد

باشه ای زیر لب گفت و ساکو به دست گرفت

زیر نگاه های وحشتناک خانم بزرگ با اونم خداحافظی کردیم و راهی خونه ی جدید شدیم

وقتی رسیدیم همه چیز برام تازگی داشت کیان ماشینو توی پارکینگ گذاشت و گفت رسیدیم

با لبخند از ماشین پیاده شدم نمیدونستم این هیجان چی میگه

سوار آسانشور شدیم موزیک لایت یکم هیجانمو کم کرد

***

لباسامو با یه دست لباس راحتی عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم

کیان هنوز نرسیده داشت تلویزیون رو دست کاری میکرد و یه دست گاهی بهش وصل میکرد

داری چیکار میکنی پس؟

دارم پی اسو psوصل میکنم  احمقو بش گفتم وصلش کن نکرده

چی چی پی اس چی بود دیگه اصلا  متوجه حرفش نشدم با خنگی نگاهش کردم وگفتم

پی اس چیه دیگه؟

تا اینو گفتم زد زیر خنده و گفت

چرا انقدر خنگی دختر یه دستگاهه توش بازی میزاری بعد با دسته هاش بازی میکین

دسته هارو نشونم داد و گفت

اینجوری

شبیه آتاریه باکلاسه

یه چیزی تو این مایه ها ولی بازیاش خیلی فرق داره

به منم یاد میدی بازی کنم؟

اره ولی سخته ها

طوری نیست من زرنگم از توهم میزنم جلو تر

پوزخندی زد و درحالی  که از جاش بلند میشد با حرص  گفت

زهی خیال باطل

حالا میبینی

با صدای زنگ در کیان رفت پیتزاهارو گرفت خیلی گرسنم بود خونه ی خانم بزرگ راحت نتونستم صبحانه بخورم

پیتزارو به دلچسب خوردم خیلی خوشمزه بود

شب مهمون داریم

با تعجب گفتم

کی؟

علیرضا و خانمش میان اینجا

وای من که معذبم

نترس آشنا میشی فقط باید شام بپزی دیگه

وای شام درست کردنش به کنار این که میخواستم با دوتا آدم جدید آشنا بشم یکم سخت بود برا منی که بسات دست فروشیمو خونمون تنها جاهایی بود که میرفتم

باشه

با حالت مرموزی نگاهم کرد و گفت

نمیخواد زیاد خودتو خسته کنی شب باهات کار دارم

چپ چپی نگاهش کردم و گفتم بی حیا نشو

زنمی چه بی حیایی؟

جواب ندادم باید فکر شامو میکردم

اووم بد نبود یکمم هنرامو به رخ بکشم

وقت هم داشتم حسابی

اول ازهمه برنجمو بار گذاشتم و بعد برا پختن زرشک پلو و قرمه سبزی آستین بالا زدم انقدر سرم تو آشپزخونه ی درندشت گرم شد که حواسم از همه چی پرت شد

از کیان گوشیشو گرفتم و از تو اینترنت طرز تهیه یه نوع دسرو گرفتم کیکو دسرم که آماده شد میورو تو ظرف چیدم و برای آماده شدن خودم رفتم تو اتاق

صدای آب نشون میداد کیان حمامه من زیاد از لباس پوشیدن سر در نمیووردم تو خونمون کال دودست لباس داشتم دلم

میخواست شیک پوش ب نظر برسم توی کمد پر از لباسهای شیک بود من شومیز صدفی رنگو با شلوار نودو و کفشای عروسکی صدفی انتخاب کردم آرایش کمی رو صورتم نشوندم و با رضایت جلوی آینه به خودم زل زدم

کیان وقتی از حمام بیرون اومد فقط پایین تنشو پوشونده بود

با جیغ جلوی چشمامو گرفتم و بالا پریدم

چته دختر

لختی چرا؟

نه که ندیدی لخت منو

راست میگفتا جلو چشمامو برداشتم و روبروش ایستادم

اووو دوزار اومد روت

چشمام درشت شد منظورش این بود که زشت بودم؟

زشت بودم مگه؟

هی همچین مالی  نبودی

نه که خودت خیلی خوبی؟

رو دادم من به تو؟

نه رو داشتم

مشخصه

ایه تو هم انقدر لخت جلو من واینستا

خوب میتونی بری بیرون

پشت کردم بهش و بیرون رفتم حقا که همون وحشی بیشعور بود

زنگ در که به صدا در اومد کیان جلو تر رفت و درو باز کرد

اول از همه یه پسر همسن کیان وای با قدی کمی کوتاه تر اما چهره ای خیلی زیبا وارد شد

پشت سرش دختر ریزه میزه ولی خوشگلی که خیلی هم خوشرو بود وارد شد

بعد از سلام  و احوال پرسی با کیان نوبت به من رسید

سلام

دستشو فشوردم و گفتم

سلام  عزیزم خوش اومدید

مرسی گلم من سحرم

ترمه خوشوقتم

با همسرشم احوال پرسی کردم زنوشوهر خوشرویی بودن

سحرم دختر دوست داشتنی بودیکم که حرف زدیم باهم راحت شدیم

همه چیو درموردازدواج ما میدونست ناراحت نشدم چون دوستیشون با کیان خیلی صمیمی بود

شما چطوری آشنا شدید؟

من تو شرکت کیانو علیرضا کار میکردم

هنوزم کار میکنی؟

کار که نه ولی هر از گاهی میرم

خوش به حالت منم دلم میخواد کار کنم

خوب بیا شرکت کیان

همون موقع کیان گفت

کجا بیاد نمیشه

اخمامو توهم کردن و گفتم

خب منم باش برم حوصلم سر میره

اخمای کیان توهم رفت و چنان چشم غره ای بهم رفت که سرجام نشستم

میگم نمیشه یعنی نمیشه شرایط تو فرق میکنه

اروم و زیر لب گفتم

چه فرقی

با پوز خند و لحن تحقیر آمیزی گفت

کسیو که خریدم تو خونم کار کنه بهتره تا تو شرکتم

یه لحظه با حرفش خشکم زد

منظورش چی بود؟ وای چقدر تحقیر شدم

همون موقع سرمو انداختم جرئت حرف زدن نداشتم میدونستم که وحشیه

این وسط جلو علیرضا و سحر بهم کتک میزد بیشترتحقیر میشدم

بغض داشت دلمو میسوزوند از جام بلند شدن و گفتم

من برم چایی بیارم

# سحر که حال داغونمو دید از جاش بلند شد و گفت

بیام کمکت؟

نه نه بشین میارم خودم

دلم نمیخواست بیاد یه دفعه ممکن بود گریم بگیره اینجورس بیشترباعث تحقیر شدنم میشد

من جلو راه افتادم تو آشپز خونه با دستای لرزون چایی ریختم

اشکام ناخود آگاه پایین میریخت دست خودم نبود

چقدر بدبخت بودم که زیر دست این مرد مغرور افتاده بودم

ترمه؟

سریع اشکامو پاک کردم و گفتم

عزیزم لازم نبود زحمت بکشی

میدونم حالت بده با من رو در بایستی نکن

بهتره درموردش حرف نزنیم

هرجور تو بخوای ولی ناراحت نشو عزیزم کیان همیشه اخلاقش اینجوریه

من به این زندگی محکومم پس سعی میکنم باهاش کنار بیام

شاید با کمک هم تونستیم زندگیتو قشنگ کنیم

سری تکون دادم و با غصه گفتم

فکر نمیکنم بشه

مثبت فکرکنی حتما میشه

از این که بهم انرژی مثبت میداد خوشحال شدم

حضور سحر تو زندگی که سراسر منفی بود لازم میشد

سعی کردم حرفای کیانو فراموش کنم و تا شب که علیرضا و سحر از پیشمون رفتن کلی با سحر حرف زدم از گذشتم از رویاهام خاطراتم بابام همه چی وقتی که رفتن با خستگی دوش گرفتن و لباس راحتی پوشیدم کاملا به کیان بی توجه بودم میترسیدم طرفش برم و باز دلمو بشکونه رو تخت نشسته بودم که حضورشو تو اتاق حس کردم

نگاهی بهش کردم اما حتی یک کلمه هم حرف نزدم

چیزی شده؟

به ترس و صدای لرزون گفتم

نه

پی چرا قیافه گرفتی

نه نگرفتم من

میرم دوش میگیرمو میام اماده باش

با ترس و چشایی که از نا آگاهی درشت شده بود گفتم

اماده؟ برا چی اماده بشم

لباشو کج کرد و بدونه این که حرفی بزنه سمت حمام رفت

دیوونه بود؟ نکنه

وای میخواست بهم دست بزنه؟

من اصلا  امادگیشو نداشتم که باهاش رابطه داشته باشم مخصوصا با کاری که امروز کرد ولی اگه تن به خواستش نمیدادم حتما اذیتم میکرد استرس بدی به جونم افتاد پاهامو تو شکمم جمع کردم و به تاج تخت تکیه دادم شاید اگه شرایط عادی بود راحت باهاش کنار میومدم ولی الان اصلا  چیز دوست داشتنیی نبود برام صدای آب ک قطع شد از استرس به خودم پیچیدم لعنتی کارش تموم شد

برعکس به در حمام دراز کشیدم و پاهامو تو شکمم جمع کردم صدای در حمام و بعد صدای بم خودش دلمو از ترس لرزوند

خودتو نزن به خواب کار دارم بات من امشب

صدای لعنتیش داشت حالمو بد میکرد به سمتم اومد چشمامو روهم فشار دادم

چت شده؟

ننمیخوام نمیخوام بات باشم

جرعت گرفتم و چشمامو باز کردم چهرش برزخی بود

چی میگی؟ مگه دست توه؟

نمیتونم نمیخوام باهات باشم زور که نیست؟

پوز خند بدی زد و با چشمای ریز شده گفت

احمقی یا خودتو زدی به احمقیت؟ من تورو از بابات خریدم تو مجبوری که وظیفتو انجام بدی

تا اومدم حرفی بزنم با خشم بهم نزدیک شد و منو روی تخت هول داد

با ترس اومدم بلند شم که هولشو از تنش در اوورد و روم خیمه زد

نمیزارم فرار کنی امشب دیگه آخر خطی

جیغ زدم و گفتم

برو عقب دور شو نمیخوام برو

لباشو رو لبام گذاشت و صدامو تو گلوم خفه کرد

وحشی مشغول بوسیدنم کرد و با پاهاش پاهامو قفل کرد

جلوی ققلی هامو که گرفت با وحشی گری تمام مشغول کنکاش زیر لباسام شد

کارش که تموم شد از روم کنار رفت

چشمای پر اشکم رو بستم و از درد تو خودم جمع شدم

ناله نمیکردم بغض فقط گلوم کل وجودمو پر کرده بود حس بدی داشتم حالم افتضاح بود و درد داشت دیوانه وار منو میکشت

کیان حیوون نفرت انگیزی شده بود که دلم میخواست هرجه زود تر بمیره بی حرف اشک میریختم حس نجاست داشتم کیان روی تخت پشت به من بعد از پوشیدن لباساش دراز کشید با حس درد بدی که زیر دلم پیچید ملافرو چنگ زدم و به خودم پیچیدمتاخود صبح که کیان گورشو گم کنه چشم روهم نزاشتم وقتی از خونه بیرون رفت به سختی خودمو توی حموم انداختم

توان حمام نداشتم شدید خونریزی داشتم و این خیلی منو میترسوند بدونه این که ملحفه پر خون رو جمع کنم روی کاناپه دراز کشیدم یکم که دردم کمتر شد یه قرص مسکن خوردم و سعی کردم بخوابم با صدای در زدن از خواب پریدم ولی درد باعث شد ناله ی بدی بکنم با گیجی از جام پاشدم هنوز دید داشتم اما کمتر شده بود

درو با حال زاری باز کردم سحر با لباس تقریبا توی خونه جلوم ظاهر شد

ترمه؟ وای دختر تو داری می میری

بی حال ناله ای کردم و از جلوی در کنار رفتم

چرا چیزی نمیگی کیان گفت بیام اینجا

با شنیدم اسم کیان تنم لرزید

اشک از گوشه ی چشمم سر خوردو پایین افتاد

سحر کلافه پانچوشو در آوورد و گفت

باید بریم دکتر صبر کن برات لباس بیارم

نه نمیخوام نمیتونم

میدونم درد داری منم داشتم ولی تو فرق داری

منمن تروخدا سحر میخوام تنها باشم

نمیتونم تنهات بزارم ممکنه آسیب جدی دیده باشی

میخوام بمیرم

سحر کلافه گوشیشو برداشت میخواست زنگ بزنه به کیان

به اون زنگ نمیزنی سحر

داری پس میوفتی اینو میفهمی؟

اون باعث این حالم شد اون داغونم کردم من نمیخوام ببینمش

روی زمین نشستم و با صدای بلند زیر گریه زدم

صدای هق هقم تو کل خونه پیشید

سحر با ناراحتی کنارم نشست و گفت

باشه باشه

بیا بریم تو اتاق بخواب

نمیخواستم تو اون اتاق برم اونو نمیخواستم خاطراتشو نمیخواستم

نریم تو اون اتاق نریم

باشه تو یه اتاق دیگه میریم خوشگلم آروم باش فقط

بغض بدی داشتم لعنت بهش اون بهم تجاووز کرد

تو بد ترین شرایط و با وحشی ترین حالت منو از دنیای دخترونم بیرون کشید

چجوری؟ مگه میشه؟ به من تجاووز شد

اره اره شد ولی حداقل شوهرت بود

اگه میوفتادی به کسی که با کثیفیه تموم تورو بی عفت میکرد چی؟

نه که الان نشدم

محرمت که بود

منو ول میکنه اون وقت

خودت نزار ولت کنه جای پاتو محکم کن ترمه

من نمیتونم من ازش متنفرم

اون مردی که تو ازش حرف میزنی آرزوی خیلیاس

اما ارزوی من نیست

سری تکون داد و گفت

بیا غذا بخور یکم حرف میزنیم اگه هم خوب نشدی میریم دکتر

چیزه

جان بگو؟

من راستش من خونریزی دارم

خوب باید بریم دکتر

باشه

با قلبی که دیوانه وار میکوبید و بدنی که دیوانه وار درد میکرد تو جام نیم خیز شدم

نمیخواستم ضعفمو ببینه نمیخواستم حال داغونمو ببینه

اما چشمم که بهش خورد اشکم پایین ریخت

با اون قد بلند و چشمایی که اصلا  پشیمونی دیده نمیشد نیشتر تو دلم زد

منظورشو نفهمیدم و حتی میفهمیدم نای حرف زدن نداشتم

پوز خند بدی زد و گفت

پاشوپاشو بریم دکتر

هیچ حرکتی نکردم اشکام پشت سر هم پایین میریخت و دلم آشوب بود

با عصبانیت سمتم اومد و بازومو با شدت کشید

از درد ناله ای کردم و تو خودم جمع شدم انگار تازه متوجه حال خرابم شد که گفت

پوووف اینم افتاد رو دستمون

کثافت خودت بام این کارو کردی حالام ازم طلبکاری؟

از این همه پستیش حالم داشت بهم میخورد

دستشو دور بازوم حلقه کرد و دست دیگشو زیر زانوم انداخت

وقتی منو کامل تو آغوش گرفت به خودم لرزیدم

میترسیدم بهم دست بزنه تنم مور مور میشد اما چاره ای نبود من لای  این مرد سنگ دل و وحشی هیچ کسیو نداشتم

اشکام بند نمیومد سرمو روی قفسه ی سینش گذاشتم و اشک ریختم

گریت برای چیه اروم باش بسه میخوام ببرمت دکتر دیگه

به سختی لب باز کردم و با صدای لرزون گفتم

خیلی درد دارم

با شنیدن صدام بی حرف قدم تند کرد و از در بیرون زد

تو ماشین سرمو به شیشه تکیه دادم و سعی کردم سکوت کنم

گریم بند اومده بود و کیان هم با سکوت و جدیت رانندگی میکرد

وقتی رسیدیم این بار گفت

اگه میتونی راه بیا

میتونم

اروم از ماشین پیاده شدم که زیر شکمم تیر کشید

با ناله خم شدم و آروم تو همون حالت راه افتادم

دستشو زیر بازوم گذاشت و گفت

پووف نمیری ای بابا

دلم شکست از حرفش اما سکوت کردم کیان آدم گرگ صفتی بود

چیه میخوای چیو ثابت کنی؟

توی مطب دکتر چشمامو بستم خیلی بس حال بودم

اطراف خیلی شلوغ بود و من اصلا  حوصله نداشتم

وقتی منشی اسممو خوند با همون حال از صندلی بلند شدم

کیان هم به دنبالم اومد

دلم نمیخواست اون باشه شاید دکتر حرفی میزد که اون نباید میشنید

وارد که شدیم دکتر با لبخند گفت

بفرمایید

اروم سلام دادم که گفت

خوب دخترم چه مشکلی برات پیش اومده؟

خجالت میکشیدم بگم نگاهی به دکتر انداختم و سرمو پایین انداختم

بگو خجالت نکش من دکترم

زیر دلم درد میکنه کمرمم خونریزی دارم

دخول داشتید؟

بعله