شهر رمان

بهترین رمان ها را از شهر رمان رایگان دانلود کنید شهر رمان بهترین کتابخانه مجازی با برترین رمان های عاشقانه،ترسناک،پلیسی،طنز،کلکلی و غیره میباشد

شهر رمان

بهترین رمان ها را از شهر رمان رایگان دانلود کنید شهر رمان بهترین کتابخانه مجازی با برترین رمان های عاشقانه،ترسناک،پلیسی،طنز،کلکلی و غیره میباشد

شهر رمان
شهر کتاب مرکز دانلود رایگان رمان های عاشقانه ، ترسناک ، طنز ایرانی و خارجی
رمان برای اندروید
رمان برای ایفون
رمان با فرمت پی دی اف
بایگانی

هشدار:مطالعه این رمان برای افراد زیر 19 سال به هیچ عنوان توصیه نمیشود

زمان تقریبی مطالعه این مطلب 17 دقیقه

تموم بدنم بخاطر کتک هایی ک دیشب خورده بودم کوفته و زخمی بود بخاطر اینکه نتونسته بودم تن فروشی کنم و از دخترانگیم بگذرم و پولی ک میخواست رو براش ببرم تا میتونست کتکم زد از این مرد ک اسم پدر رو یدک میکشید متنفر بودم از پدری ک برام اصلا  پدر نبود صدای منفورش بلند شد
- کدوم گوری هستی دختری سلیطه ی پتیاره پاشو برو دنبال کارت
لباس هام رو عوض کردم و قفل در و باز کردم همیشه قفل میکردم چون به آدم معتاد اعتمادی نبود و بعید نبود از سر نئشگی به دختر خودش تجاوز کنه اونم همچین پدری ک بخاطر پول مواد دیشب میخواست فاحشه بشم تا براش پول دربیارم از اتاق بیرون رفتم نگاهی بهش انداختم ک مثل همیشه پای منقل و بساطش بود و داشت خودش رو میساخت به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال درب و داغون رو باز کردم هیچی برای خوردن نبود دلم ضعف میکرد و همه ی پولام رو دیروز بابام ازم گرفته بود
نمیتونستم چیزی بخرم و شکمم رو سیر کنم آهی کشیدم و از خونه خارج شدم کاش میتونستم برم از این خونه برای همیشه یه جای دور و بهتر اما اصلا  این کار شدنی نبود در کوچه رو باز کردم که با دیدن آدمای جلوی در خشکم زد لرز بدی به جونم افتاد یاد روزی افتادم ک بابام میخواست من رو همخواب دوستای معتادش کنه با دیدن پسر روبروم تموم صحنه های اون شب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد اما این مرد کجا و اون مرد معتاد کجا کت و شلوار شیکی ک تنش بود هیکل ورزشکارانه اش و موهای بور و چشمهای آبیش بوی عطر تلخ و مردونه اش ک آدم رو مست میکرد برای یه لحظه تعجب کردم همچین آدمایی مگه بابام میتونن چیکار داشته باشند دو نفر دیگه همراه مرد ایستاده بودند ک مثل خودش اندام ورزیده و قد بلندی داشتن کت و شلوار مشکی جفت تنشون بود و عینک ک روی چشمهاشون بود انگار بادیگارد بودند
- اینجا خونه ی کیان ملک ؟
با شنیدن صدای یکی از اون پسرا جوابشون رو سر سری دادم
- آره
و سریع از اونجا خارج شدم لنگ لنگان راه میرفتم ک یادم اومد وسایل دست فروشی رو داخل خونه جا گذاشتم کلافه به سمت خونه برگشتم سر کوچه ک رسیدم نگاهم به همون ماشین مدل بالایی ک حتی اسمش رو نمیدونستم افتاد ک هنوز جلوی در پارک بود بیخیال سری تکون دادم و به سمت خونه رفتم داخل ک شدم صدای داد و بیداد داشت میومد صدای پر از درد بابام داخل گوشم پیچید
- آقا غلط کردم تو رو خدا بسه
صدای عربده ی مرد بلند شد
- ببند دهنت و انقدر بزنید صدای سگ بده
و صدای مشت و لگد هاشون شنیده میشد از ترس رنگ از صورتم پرید معلوم نیست چیکار کرده بود اینبار برای یه لحظه ناراحت شدم خواستم برم جلوشون رو بگیرم که یاد چند هفته قبل افتادم ک میخواست من و زیر خواب دوستاش بکنه و با مشت و لگد به جونم افتاده بود دستام مشت شد از عصبانیت بدرک بزار بمیره مرتیکه ی معتاد از دستش راحت بشم داخل خونه شدم و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به بابام بندازم به سمت اتاقم رفتم وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم داخل سالن ک شدم ایستادم نگاهم به اون دونفر افتاد ک داشتن بابام رو کتک میزدن با لذت بهشون خیره شده بودم ک بالاخره
دست از زدن برداشتنئنگاه صدای ناله های کش دار بابا رو اعصابم بود پسره بخاطر بوی تریاک و بوی الکی چینی به بینیش انداخت ک خنده ام گرفت من عادت داشتم و این صدای بم و خشکی از پشت سرم ک من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد چه نسبتی باهاش داری؟
ابرویی بالا انداختم و بیخیال گفتم
- دخترشم
نگاه مرموز و هیزش رو بهم دوخت ک احساس بدی بهم دست داد خواستم از کنارش برم ک دستش روی بازوم قرار گرفت با عصبانیت و ترس گفتم
- داری چه غلطی میکنی؟
با عصبانیت گفت
- ببند دهنت و
صدای خمار بابا اومد
- با دخترم چیکار داری
با شنیدن این حرفش ابروهام پرید بالا نه بابا نمردیم و غیرت اینکه مرد به اصطلاح پدر رو دیدیم
پسره پوزخندی زد و گفت
- تو ک نمیتونی طلب من رو بدی میخوام به جای طلبم
سکوت کرد نگاهی بهم انداخت و ادامه داد
- دخترت رو میبرم
چند دقیقه تو بهت حرفش بودم و حتی قدرت اینکه حرفی رو بزنم هم نداشتم صدای خمار و کشیده ی بابا بلند شد
- آقا من چیزی ندارم وضع زندگیم و هم ک میبینبن از دار دنیا همین دختر رو دارم
- کنیزیتون رو هم میکنه به جای بدهیم برش دارین
با شنیدن این حرفش خشکم زد فقط سکوت بود و سکوت همه مثل من مات شده بودند سنگینی نگاه بادیگاردها رو هم میتونستم حس کنم بغض گلوم و گرفت مرتیکه ی حرومزاده چه راحت داشت مثل همیشه ناموسش رو میفروخت چشمهام لبالب پر از اشک شده بود دستهام شروع کرده بودن به لرزیدن خدایا چی داشتم میشنیدم نگاهم به صورت خونی و کثیفش انداخت خشم همه وجودم رو پر کرد با عصبانیت لب زدم
- حیوون پست
مرد ک تا حالا فقط شاهد واکنش و حرف های من و بابام بود چرخی دورم زد و نگاه خریدارانه ای به سر تا پام کرد لبخند ترسناکی زد و با صدای خشدار و بمی گفت
- هر چند اندازه ی بدهی بابات با ارزش نیستی اما از هیچی بهتری
یکبار حس کردم بدنم سست شد دستم رو به دیوار گرفتم تا نیفتم صدای حال به هم زن بابام بلند شد
- آقا خیلی خوبه همه کاری میتونه بکنهخدمتکار خوبی میشه
حاله ای از اشک جلوی چشمام رو گرفت خدایا چیکار کنم حالا فروخته شده بودم به این آقا با پشت دست اشکام رو کنار زدم و با صدای گرفته ای گفتم
- چجوری میتونی دخترت رو به جای بدهیت بدی کثافط؟
بدون اینکه چیزی بگه به زمین خیره شده بود صدای خشن مرد بلند شد
- بسه دیگه این فیلم درام
با عصبانیت به چشمهای مشکی رنگ ترسناکش خیره شدم ک ادامه داد
- من به جای بدهیم دخترت رو میبرم اما نه به عنوان خدمتکار به عنوان یکی از اون دخترایی ک هر شب تو تختم آماده میشن
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم برای لحظه ای ایستاد چی داشت میگفت میخواست من رو یه هرزه کنه تا هر شب زیرخوابش بشم من نمیتونستم اشکام روی صورتم جاری شدند و با التماس گفتم
- به من چیکار دارید من ک باهاتون کاری ندارم مگه ازش پول نمیخواید برید از خودش بگیرید
اومدم از خونه سریع برم بیرون ک بازوم رو از پشت گرفت و محکم کشید ک آخی از درد گفتم من رو به سمت خودش برگردوند ک با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و نلای دم
- تو رو خدا ولم کن
با چشمهای سرد و بی روحش به چشمهام خیره شد و با لحن ترسناکی ک تموم بدنم رو به لرزه مینداخت زمزمه کرد
حق فرار نداری کوچولو تا حالا هیچکس نتونسته از دست من فرار کنه از این به بعد من ارباب توام و تو هم برده ی منی
با ترس بریده بریده گفتم
- ت تو چی داری ممیگی؟
پوزخندی زد و محکم هلم داد ک چون انتظار این کار رو ازش نداشتم پرت شدم روی زمین و صدای آخم بلند شد
- با تحقیر نگاهی بهم انداخت و با صدای یخ زده اش گفت
- زود باشید این دختر رو بیارید تو ماشین
بادیگارداش به سمتم اومدند و بلندم کردند تموم تلاشم برای رهایی از دستاشون بی فایده بود بابا سر حال بشکن میزد و خودش رو تکون میداد دلم به حال خودم سوخت بخاطر داشتن همچین پدر بی غیرت و بیناموسی ک حتی دخترش براش مهم نبود و اون رو به جای بدهیش فروخته بود
- بالاخره به یه دردی خوردی دختر جون
با تنفر نگاهی بهش انداختم در حالی  ک تو دستای اون دو نفر کشیده میشدم از اتاق بیرون اومدم اون دو نفر من و پرت کردن داخل ماشین کنار اون آقاو خودشون جلوی نشستن ماشین حرکت کرد از گریه به هق هق افتاده بودم صدای عصبیش بلند شد
- ببر صدات و دختره ی هرزه تا زنده به گورت نکردم
با عصبانیت و صدایی ک از گریه خشدار شده بود داد زدم
- هرزه عمته مرتیکه ی پفیوز
با تو دهنی محکمی ک بهم زد ساکت شدم طعم شوری خون رو داخل دهنم احساس میکردم
پوزخندی زد و با صدای بمی گفت
- زبونت کو بلبل خانوم
فکر میکرد ازش ترسیدم نمیدونست من تو زندگیم از هیچ احدی نمیترسم جز خدا انقدر کتک خورده بودم تحقیر شده بودم ک حد نداشت واقعا فک میکرد میتونست با این کاراش من و اذیت کنه تمام تنفرم رو داخل چشمهام ریختم و به چشمهای سیاه
رنگش خیره شدم و غریدم
- برو به جهنم عوضی
با خونسردی تمام بهم خیره شده بود تو یه آن سیگارش رو روی دستم خاموش کرد ک از درد و سوزش جیغ بلندی کشیدم ک با لحن ترسناک و مرموزی گفت
- جهنم واقعی رو از امروز نشونت میدم
با اینکه ترسیده بودم اما سعی کردم اصلا  به روی خودم نیارم نگاهم و ازش گرفتم و به بیرون دوختم ناخوداگاه دستم رو روی سوختگی دستم گذاشتم و زیر لب غر زدم
- پسره ی وحشی
این تازه اولش بود انگار باید یه مدت باهاش سر میکردم خدا خودت بهم کمک کن سری تکون دادم تو حال خودم بودم ک ماشین تکونی خورد و ایستاددر عمارت بزرگی باز شد و ماشین داخل عمارت حرکت کرد یه حیاط بزرگ و طویل ک وسطش به عرض عبور خودرو سنگ فرش شده بود و دوطرف کنارش پر از گل و گیاه و درخت بود مثل یه باغ بزرگ میوه ماشین جلوی در ورودی عمارت ایستاد هر لحظه بیشتر ضعف میکردم و چشمهام جایی رو نمیدید وقتی به خودم اومدم درکنارم باز شد و دستی دور بازوم پیچید و من رو از ماشین بیرون کشید سرم خیلی گیج میرفت شاید بخاطر احساس ترسی بود ک داشتم اون آقا ک حتی اسمش رو نمیدونستم اومد روبروم ایستاد و با چشمهای سرد و بی روحش بهم خیره شد و صدایی سرد تر از چشمهاش گفت
- از امروز من ارباب توام
با شنیدن این حرفش لبخند حرص دراری زدم و گفتم فکر کردی دوران عهد بوق ک تو اربابی و من رعیت ک تو هر غلطی دلت خواست  بکنی و من خفه خون بگیرم ک بخوای باهام عین عروسک رفتار کنی آره؟
- زبونت خیلی درازه مواظب باش سرت و به باد نده
تو نمیخواد بفکر زبون من باشی ک درازه مرتیکه ی هوس باز کثافط ازت متنفرم
با شنیدن این حرفم بازم مثل همیشه اصلا  عصبانی نشد خم شد روی صورتم و با صدای خشن و سردی گفت
- به جهنم خوش اومدی
با شنیدن این حرفش تموم تنم به لرزه افتاد از وحشت با پاش ضربه ی محکمی به سرم زد ک چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق با آب سردی ک تو صورتم پاشیده شد ناله ای از درد کردم و چشمهام رو باز کردم نمیتونستم جایی رو ببینم دیدم تاریک شده بود چند بار پلک زدم تا دید واضح شد یکی از بادیگارد های آقا با یه پارچ آب روبروم ایستاده بود با تاسف و کمی ترحم ک تو چشمهاش دیده میشد بهم خیره شده بود سری تکون دادم و خواستم بلند بشم ک بدنم از درد کتک هایی ک خورده بودم تیر کشید و جیغی شیدم بادیگارد با نگرانی عجیبی روبروم نشست و نگرانی گفت
- خیلی درد داری؟
از شدت درد اشک تو چشمهام جمع شده بود به بخت خودم لعنت فرستادم با صدای گرفته ای گفتم
- آره
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت
- صبر کن الان میرم یه مسکن برات میارم دیگه هیچ وقت جلوی ارباب حرف نزن و حاضر جوابی نکن ک اصلا  عاقبت خوبی نداره فهمیدی مثل همیشه با اینکه از درد داشتم جون میدادم با لجبازی گفتم
- من با اون پیرمرد خرفت کاری نداشتم ک
اخمی کرد ک با حرص گفتم
- دروغ ک نمیگم خوب
بادیگاردآخرش این زبون درازت سرت رو به باد میده
فعلا ک این درد داره من و از پا درمیاره وایستا الان میام
بعد از گفتن این حرف از اتاق رفت بیرون منم شروع کردم به فحش دادن ارباب ک صدای باز شدن در اتاق اومد و بوی عطر تلخی تو اتاق پیچید سرم رو بلند کردم ک با دیدن ارباب حس کردم روح از تنم خارج شد مرتیکه ی روان پریش حتی اومدنش هم مثل آدمیزاد نیست دست و پام رو روی تخت جمع کردم ک صدای قدم هاش اومد داشت بهم نزدیک میشد مرتیکه ی روانی انگار از اعضای ساواک بود قدم هاش ک نزدیک تر میشد قلبم داشت میومد تو دهنم دیگه از بوی عطر تلخ این مرد هم میترسیدم چه برسه به بقیه چیزاش سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم یه تیشرت سیاه جذب تنش بود ک اندامش رو کاملا به نمایش گذاشته بود با یه شلوار جذب مشکی دستاش تو جیباش بود و نگاهی بهم انداخت یه قدم به سمتم اومد ک روی تخت خودم و عقب کشیدم از درد صورتم جمع شد نگاهی به سر تا پام انداخت با دیدن ضعفم چشمهاش برقی زد ک عجیب آدم رو میترسوند با دیدن ترسم پوزخندی زد و گفت
- از امروز تو خدمتکار این خونه ای فهمیدی
ساکت بهش خیره شده بودم ک ادامه داد
از امروز هر شب وظیفه ات تمیز کردن خونه و پخت پز البته شب ها هم باید اربابت از تمکین کنی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد این چی داشت میگفت یعنی من باید از دخترانگیم میگذشتم و زیرخواب این میشدم مگه من هرزه بودم
با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم
- چی داری میگی تو مگه من هرزه ام ک زیرخواب تو بشم
با خونسردی تمام بهم خیره شد و گفت
- بابتت پول دادم وظیفه داری هر شب من و تمکین کنی
من وظیفه ای در قبلا تو ندارم مرتیکه ی هوس باز درضمن از اون مرتیکه ی معتاد  پول طلب داری برو از خودش بگیر به من هیچ ربطی نداره
ارباب تو رو به عنوان طلبم داده دیگه عروسک کوچولو
با خشم غریدم
- عروسک ننته مرتیکه ی
با سیلی محکمی ک کوبید تو صورتم ساکت شدم خون داخل دهنم رو تف کردم روی تخت و با عصبانیت گفتم
- تو اصلا  مرد نیستی جز کتک زدن هیچی از مردونگی سرت نمیشه فقط بفکر پایین تنتی مرتیکه ی اشغال
با خشم بهم نگاه کرد و گفت
- دهنت و ببند تا ندادم همخواب سگام بشی دختره ی احمق
نمیخوام ساکت بشم هر گهی میخوای بخور تهش مرگه دیگه میمیرم از دست توی کثافط راحت میشم
با شنیدن این حرفم چشمش برقی زد ک ازش ترسیدم اما اصلا  به روی خودم نیاوردم مرگ یه بار شیون هم یه بار
خم شد روی صورتم و با صدای خماری کشیده گفت
- تو هیچوقت از دست من خلاص نمیشی خوشگلم تا آخر عمرت اسیر دست منی
با شنیدن حرفش لرزی به تنم افتاد ک اون با دیدن ترسم پوزخندی زد و رفت بیرون
مرتیکه ی روان پریش معلوم نبود میخواست با من چیکار کنه بشدت ازش میترسیدم اون مرد اصلا  تعادل روانی نداشت معلوم نبود میخواد چیکار کنه اصلا  چند روز گذشته بود اصلا  خبری ک تو این عمارت لعنتی بودم یه پیرزن بدجنس هم
گذاشته بود کنارم با چند تا دختر ک تا میتونستند ازم کار میکشیدند شیطونه میگفت همرو بگیرم تا میتونم کتک بزنم اما نمیشد
هی دختر جون؟
با شنیدن صدای اون پیرزن خبیث سرم رو بلند کردم و با حرص گفتم
- من اسم دارم اسمم ترمه است دقت کن ترمه
مثل اون ارباب وحشیش پوزخندی زد و گفت
- ببر صدات و دختره ی سلیطه ارباب تو اتاق منتظرته زود باش برو
با حرص به سمت اتاق اون ارباب هوس باز حرکت کردم انگار قرن چندم بود ک بهش میگفتن ارباب انگار ما هم رعیت این بودیم زیر لب داشتم غر میزدم ک محکم خوردم به کسی آخی از درد گفتم و با حرص غریدم
-خدا لعنتت کنه مگه کوری
صدای مردونه ای اومد
- خانوم کوچولو تو چلو چشمهات رو نگاه نکردی خوردی به من
چشمهام رو باز کردم و خواستم چند تا فحش بارش کنم ک با دیدن پسر روبروم حرف تو دهنم ماسید از سر تا پاش نگاهی انداختم و بی اختیار سوتی کشیدم و گفتم
- عجب جیگری
با شنیدن صدای خنده اش انگار تازه به خودم اومدم محکم کوبیدم روی دهنم و بدون اینکه سوتی دیگه ای بدم به سمت اتاق سیاوش رفتم خاک تو سرم این چه حرفی بود من زدم حالا شانس آوردم اون ارباب نبود با اون اخلاق گندش صد درصد میداد امشب خوراگ سگ هاش بشم تقه ای زدم ک صداش بلند شد
- بیا تو
در رو باز کردم و با صدای آرومی خانومانه گفتم
ارباب کاری داشتید با من؟
پوزخندی زد و گفت
- میبینم ک مودب شدی گربه وحشی
خواستم بگم گربه وحشی عمته اما ترسیدم باز مثل اون دفعه تنبیه بشم فقط با حرص بهش خیره شدم
باز صداش بلند شد
- چیه زبونت رو گربه خورده؟
نه مثل اینکه این نمیخواست ساکت بشه تا من یه چیزی بارش کنم با خونسردی گفتم
- آره سگ زبونم رو خورده
با شنیدن حرفم فک میکردم عصبی بشه اما برعکس تصورم لبخندی زد و به سمتم اومد نگاهی به صورتم انداخت و با صدای بمش گفت
- پس سگ زبونت رو خورده
ساکت بهش خیره شده بودم ک با کاری ک کرد انگار بهم شک وارد شد با چشمهای گرد شده به چشمهای بسته شده اش خیره شده بودم خشن داشت لبهام رو میبوسید با گازی ک از لبم گرفت تازه به خودم اومدم محکم هولش دادم ک میلیمتری کنار نرفت هر چی تقلا کردم فایده نداشت وقتی دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد و زبونش رو روی لبهام کشید با صدای گرفته ای گفتم
- وحشی
پوزخندی زد و گفت
این تنبیه امروزت برا زبون درازیت بودحالا برو بیرون چشم غره ای بهش رفتم و از اتاقش رفتم بیرون مرتیکه ی روانی هوس باز من و برده بود اتاقش تا لبهام رو ببوسه از چندش صورتم جمع شد دستم رو محکم چند بار روی لبم کشیدم آخه این لب گرفتن دیگه چه صیغه ای بود ک مد کرده بودنش تا حالا حتی دوست پسر هم نداشتم ک بخواد من رو ببوسه اما این مردک هوس باز
- چته داری غر میزنی؟
با شنیدن صدای ترگل یکی از خدمتکار هایی ک باهاش جور شده بودم تو این مدت با ناله بهش نگاه کردم ک گفت
- چته
- بمیر نمیتونی یکم مهربون باشی؟
-دنه
- جون به جونتون کنن به اون ارباب روان پریشتون رفتید
تا خواست چیزی بگه صدای اون پیرزن بدجنس بلند شد
- هی شما دوتا گمشید برید سر کارتون
از شدت خستگی دیگه واقعا نایی برام نمونده بود از بس ازم تو روز کار میکشید اون پیرزن بدجنس روی تشک کهنه ای ک بهم داده بودند خوابیدم طولی نکشید ک چشمهام گرم شد و خوابم برد
روز ها میگذشت و هر روز بدتر از روز قبل شده بودم پوست و استخون از بس ازم کار میکشید اون مرتیکه ی هوس باز ارباب عوضی این مدت رو رفته بود سفر کاری و اصلا  داخل عمارت نبود ترگل بهم گفته بود ک ارباب با دختر خاله اش نامزد کرده و خیلی پولدار البته ک معلوم نبود اون پول رو از کجا میاره مادرش خواهراش تو خارج زندگی میکنند خواهرش یکیشون ازدواج کرده بود و دوتای دیگه مشغول درس خوندن کار کردن بودند فقط درکش نمیکردم وقتی نامزد داشت چرا من رو آورده بود اینجا آخه اولا خیلی میترسیدم ک واقعا بهم دست درازی کنه اما وقتی دیدم از اون لحاظ بهم کاری نداره
خیلی خوشحال شدم
- ترمه
با شنیدن صدای داد اون پیرزن ک مثل همیشه خونه رو روی سرش انداخته بود با حرص از پله ها پایین رفتم ک مثل خودش داد زدم
- بله
وقتی پایین رسیدم با دیدنم اخمی کرد و گفت
صدات رو چرا انداختی بالا سرت فکر کردی اینجا خونه ی باباته؟
پوزخندی زدم و گفتم
خونه ی بابای من نه اما فکر کنم خونه ی بابای شماست اخه شما هم داشتید   هنجرتون رو پاره میکردید با شنیدن این حرفم صورتش از شدت حرص و عصبانیت کبود شد و با صدای عصبی گفت
گمشو برو حیاط رو طی بکش
با شنیدن این حرفش وا رفتم عجب غلطی کردم باهاش دهن به دهن گذاشتم آخه تو این هوای سرد من چجوری برم حیاط رو تمیز کنم سعی کردم خودم رو بزنم به مظلومیت شاید دلش به بسوزه چشمهام رو مظلوم کردم و خواستم دهن باز کنم ک وسط حرفم پرید و گفت
نمیخواد برا من مظلوم نمایی دربیاری زود باش

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی